پشـت کاجستـــــــان...

دلم برای باغچه می سوزد!!!

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی

در انتهای خود به قلب زمین می رسد

و باز می شود به سوی این مهربانی مکرر آبی رنگ

یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم

سرشار می کند.

و می شود از آنجا

خورشید را به غربتگلهای شمعدانی مهمان کرد

یک پنجره برای من کافی ست.

 

من از دیار عروسکها می آیم

از زیر سایه های درختان کاغذی

در باغ یک کتاب مصور

از فصلهای خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق

در کوچه های خاکی معصومیت

از سالهای رشد حروف پریده رنگ الفبا

در پشت میزهای مدرسه ی مسلول

از لحظه ای که بچه ها توانستند

بر روی تخته حرف " سنگ " را بنویسند

و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند.

 

من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم

و مغز من هنوز

لبریز از صدایوحشت پروانه ایست که او را

در دفتری به سنجاقی

مصلوب کرده بودند.

 

وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
،

قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا
با دستمال
تیره قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب
آرزوی
من
فواره های
خون
به بیرون می پاشید،
چیزی نبود.

هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم :

باید ... باید ... باید

دیوانه وار دوست بدارم!!!

 

 

یک پنجره برای من کافی ست

یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت!

اکنون نهال گردو

آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگهای جوانش

معنی کند.

 

 

از آینه بپرس

نام نجات دهنده ات را

آیا زمین که زیر پای تو می لرزد

تنها تر از تو نیست؟

پیغمبران ، رسالت ویرانی را

با خود به قرن ما آوردند؟

این انفجارهای پیاپی،

و ابرهای مسموم ،

آیا طنین آیه های مقدس هستند؟

ای دوست ، ای برادر ، ای همخون

وقتی به ماه رسیدی

تاریخ قتل عام گلها را بنویس.

 

 

همیشه خوابها

از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و  می میرند.

 

من شبدر چهار پری را می بویم

که روی گور مفاهیم کهنه روئیده ست

آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد

جوانی من بود؟!

آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت

تا به خدای خوب ، که در پشت بام خانه قدم می زند

سلام بگویم؟!

 

 

حس می کنم که وقت گذشته ست

حس می کنم که " لحظه " سهم من از برگهای تاریخ است

حس می کنم که میز فاصله ی کاذبی ست

در میان گیسوان من و دستهای این غریبه ی غمگین.

 

 

حرفی به من بزن

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟

 

 

حرفی به من بزن

من در پناه پنجره ام

با آفتاب رابطه دارم!

 

" فروغ فرخزاد"

+ نوشته شده در جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸ ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ توسط ف.الف نظرات ()