پشـت کاجستـــــــان...

تنهایی،تنها دارایی آدم ها!!!

نامی نداشت

نامش تنها انسان بود

و تنها داراییش تنهایی!

گفت :

تنهایی ام  را به بهای عشق می فروشم.

کیست که از من قدری تنهایی بخرد.

هیچ کس پاسخ نداد.

گفت :

تنهایی ام پر از رمز و راز است

رمزهایی از بهشت

رازهایی از خدا

با من گفتگو کنید

تا از حیرت برایتان بگویم!

هیچ کس با او گفتگو نکرد.

و او میان این همه تن

تنها فانوس کوچکش را برداشت وبه غارش رفت.

 

به غارش رفت،

غاری در حوالی دل!

می دانست آنجا همیشه کسی هست

کسی که تنهایی می خرد و عشق می بخشد...

 

او به غارش رفت

 وما فراموشش کردیم

و نمی دانیم که چه مدت آنجا بود،

300 سال و 9 سال بر آن افزون!

یا نه ؛  کمی بیش و کمی کم !

 

او به غارش رفت،

و ما نمیدانیم که چه کرد  و چه گفت  و چه شد

 ونمی دانیم ؛

آیا در غار خوابیده بود،

یا نه!

اما از غار که بیرون آمد بیدار بود،

آنقدر بیدار که خواب آلودگی ما برملا شد!!!

 

چشم هایش دو خورشید بود

تابناک و روشن

که ظلمت ما را می درید.

 

از غار که بیرون آمد

هنوز همان بود

با تنی نحیف و رنجور؛

اما نمیدانم سنگینی اش را از کجا آورده بود،

که گمان میکردیم زمین تاب وقارش را نمی آورد،

و زیر پاهای  رنجورش در هم خواهد شکست.

 

از غار که بیرون آمد

با شکوه بود،

شگفت  و  دشوار  و  دوست داشتنی

اما دیگر سخن نگفت!

انگار لبانش را دوخته بودند.

انگار دریا دریا سکوت نوشیده بود.

و این بار ما بودیم که به دنبالش می دویدیم برای جرعه ای نور!

برای قطره ای حیرت!

و  او

بی آنکه چیزی بگوید می بخشید...

بی آنکه چیزی بخواهد...

 او نامی نداشت

 

نامش تنها انسان بود

 

 

و تنها داراییش تنهایی!!!

 

از رادیو شنیدم...با صدای آقای پور محمودی! 10 شب! 

 

 

+ نوشته شده در شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸ ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط ف.الف نظرات ()