پشـت کاجستـــــــان...

نزدیــــک آی !!!!

بام را برافکن ،

 و بتاب ،

 که خرمن تیرگی اینجاست .

بشتاب ،

درها را بشکن ،

وهم را دو نیمه کن ،

که  منم هسته ی این بار سیاه.

اندوه مرا بچین ، که رسیده است.

دیری است ،

 که خویش را رنجانده ایم ،

 و روزن آشتی بسته است!

مرا بدان سو بر ،

 به صخره ی برتر من رسان ،

 که جدا مانده ام.

به سرچشمه ی " ناب " هایم بردی ،

نگین آرامش گم کردم ،

 و گریه سر دادم.

فرسو ده ی راهم ،

 چادری کو میان شعله و باد ،

 دور از همهمه ی خوابستان ؟

و مبادا ترس آشفته شود ،

 که آبشخور جاندار من است.

و مبادا غم فرو ریزد،

 که بلند آسمانه ی زیبای من است.

صدا بزن ،

تا هستی  بپاخیزد،

 گل رنگ بازد،

 پرنده هوای فراموشی کند.

ترا دیدم ،

 از تنگنا زمان جستم.

ترا دیدم ،

شور عدم در من گرفت.

و بیندیش ،

 که سودایی مرگم.

کنارتو ،

زنبق سیرابم.

دوست من ،

 هستی ترس انگیز است.

به صخره ی من ریز ،

 مرا در خود بسای،

که پوشیده از خزه ی نامم.

بروی ،

که تری تو،

 چهره ی خواب اندود مرا خوش است!

غوغای چشم و ستاره فرو نشست ،

بمان،

 تا شنوده ی آسمان ها شویم.

بدرآ ،

بی خدایی مرا بیاگن ،

محراب بی آغازم شو.

نزدیک آی ،

 

                  تا من سراسر من شوم.

 

+ نوشته شده در جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸ ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ توسط ف.الف نظرات ()