پشـت کاجستـــــــان...

 

به پیش روی من ، تا چشم کار می کند ، دریاست!

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست.

در این ساحل که من افتاده ام خاموش

غمم دریـــــــــــا ، دلم تنهــــــــــاست ،

وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست !

خروش موج با من می کند نجوا :

" که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت...

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت...  "

مرا آن دل که بر دریا زنم نیست !

ز پا این بند خونین برکنم نیست

امید آن که جان خسته ام را

به آن نادیده ساحل افکنم نیست!

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸ ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ توسط ف.الف نظرات ()