پشـت کاجستـــــــان...

غربت

 

ماه بالای سر آبادی ست ،

اهل آبادی در خواب!

روی این مهتابی خشت غربت را می بویم.

باغ همسایه چراغش روشن ،

من چراغم خاموش .

ماه تابیده به بشقاب خیار ، به لب کوزه ی آب.

 

غوک ها می خوانند.

مرغ حق هم گاهی.

 

کوه نزدیک من است ؛ پشت افراها ، پشت سنجدها .

و بیابان پیداست.

سنگ ها پیدا نیست ، گلچه ها نیست.

سایه هایی از دور ، مثل تنهایی آب ، مثل آواز خدا پیداست .

 

 

نیمه شب باید باشد ...

دب اکبر آنجاست : دو وجب بالاتر از بام.

آسمان آبی نیست ، روز آبی بود.

 

 

یاد من باشد ، فردا بروم باغ حسن ، گوجه و قیسی بخرم.

یاد من باشد ، فردا لب سلخ ، طرحی از بزها بردارم.

طرحی از جاروها ، سایه هاشان در آب.

یاد من باشد ، هرچه پروانه که می افتد در آب ، زود از آب درآرم.

 

یاد من باشد کاری نکنم ، که به قانون زمین بر بخورد.

یاد من باشد فردا لب جوی ، حوله ام را هم با چوبه بشویم.

 

یاد مــــن باشد تنها هستم.

ماه بالای سر ِتنهـــــــــــــایی است.

 

+ نوشته شده در جمعه ٢٦ تیر ۱۳۸۸ ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط ف.الف نظرات ()