پشـت کاجستـــــــان...

عشق(جبران خلیل جبران)

 

 توان عاشق شدن ،بزرگترین هدیه خدا به انسان است ; چرا که عشق هرگز در دل کسی که مورد رحمت قرار گرفته است، نمی میرد.عشق تنها در جان منزل دارد و نه در تن و باید چون شراب ،خود متعالی ما را برانگیزد تا پذیرای هدایای ملکوت محبوب باشیم.تادرد را زمزمه نکنی ; تا هجران راز عشقت را برملا نسازد; تلخی صبر را نچشی و از مشقت مایوس نشوی، میوه عشق نخواهد رسید.


دیروز بر در معبد ایستادم تا از رهگذران درباره اسرار و خصایص عشق بپرسم

 

.پیرمردی با چهره ای تکیده و افسرده از برابرم گذشت ، آهی کشید و گفت: - عشق نقصانی طبیعی است که از آدم ابوالبشر به ما رسیده است.اما جوانی نیرومند گستاخانه جواب داد: - عشق امروز ما را با دیروز و فردا پیوند می دهد. سپس زنی با سیمایی اندوهگین ، آهی کشید و گفت: - عشق زهری مهلک است که افعیان سیاه دالانهای دوزخ به بدن می ریزند; زهری به زلالی شبنم که روح تشنه ،مشتاقانه آن را سر می کشد اما بعد از نخستین سرمستی ، نوشنده بیمار می شود و آهسته آهسته به سوی مرگ می رود. سپس دوشیزه ای گلگونه و زیبا با لبخند گفت:- عشق شرابی است که نوعروسان آن را در پیاله می ریزند. جانهای توانا را نیرو می بخشد و قادر می سازد تا بر فراز ستارگان پرواز کنند.سپس مردی سیاهپوش وریشو گفت: - عشق غفلت کوری است که جوانی با آن شروع می شود وپایان می یابد.دیگری با خنده گفت: -عشق پنجره ای آسمانی است که انسان با آن بیشترین خدایان را می بیند.سپس مرد نابینایی که عصازنان راهش را می جست، گفت: -عشق غباری است کور کننده که انسان را از درک اسرار هستی باز می دارد .چنانکه شبحی لرزان، شوق را در میان تپه ها می بیند و پژواک فریاد ها را در دره های ساکت می شنود.پیری رنجور که پاهایش را چون لاشه به دنبال خود می کشید ، گفت:- عشق آرامش جان در خلوت گور است و آرامبخش روح در عمق ابددیت .کودکی پنچ ساله گفت: - عشق پدر و مادر من است و هیچ کس جز پدر و مادر عشق را نمی شناسد.

بدین سان هرکس تصور خود را براساس بیم وامیدش از عشق باز گفت و کسی

 

راز آن را نتوانست گشود. آنهایی که به بارگاه عشق راه نیافته اند ،صدای او را نمی شنوند. عشق تنها گلی است که بی یاری فصلها می روید وشکوفه می دهد.عشق تنها آزادی این جهان است.چون روح را چنان تعالی می بخشد که اصول انسانیت وپدیده های طبیعت تغییری در طریقش ایجاد نتواند کرد.عشق پوشیده در جامه ای از فروتنی ،از کنار ما می گذرد .اما ما از ترس او میگریزیم تا در تاریکی پنهان شویم و یا به دنبال او میرویم تا به نام او گناه کنیم.عشق بین ایام سادگی و بیداری جوانی با تملک معشوق آرام میگیردو با هم آغوشیها اوج می گیرد.اما عشقی که در دامان ملکوت تولد می یابد و با رازهای شبانه نازل می شودجز به ابدیت و جاودانگی ،خرسند نشود و جز در آستان آفریدگار سر تعظیم فرود نیاورد.عشق را دوام آن نیست که انسان او را به بستر هوسهای تن کشاند.عشق مشتاق دام است اما بیزار از کمان.عشق در هنگامه طلب،دردی است در ذره ذره وجود. و تنها پس از ایام جوانی است که این درد ،دانشی غنی و غم انگیز به انسان می دهد.تاریکی میتواند درختان و گلها را از چشم پنهان دارد اما او را یارای نهفتن عشق از دید جان نیست.

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧ ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ توسط ف.الف نظرات ()