پشـت کاجستـــــــان...

چگونه دیوانه شدم ! (جبران خلیل جبران )

 

از من می پرسید که چگونه دیوانه شدم.

چنین روی داد :

                   

 یک روز ،بسیار پیش از آنکه خدایان ِ بسیار به دنیا بیایند ، از خواب عمیقی بیدار شدم و دیدم که همه ی نقاب هایم را دزدیده اند _ همان هفت نقابی که خودم ساخته بودم و در هفت  زندگی ام بر چهره می گذاشتم . پس بی نقاب در کوچه های پر از مردم دویدم و فریاد زدم : » دزد، دزدان نابکار... « مردان و زنان بر من خندیدند و پاره ای از آنها از ترس ِ من به خانه هایشان پناه بردند.

هنگامی که به بازار رسیدم ،جوانی که بر سرِ بامی ایستاده بود، فریاد بر آورد:

 

»این مرد دیوانه است!«

 

من سر برداشتم که او را ببینم ; خورشید نخستین بار چهره ی برهنه ام را بوسید. نخستین بار خورشید چهره ی برهنه ی مرا بوسید و من از عشق ِ خورشید مشتعل شدم ، و دیگر  به نقابهایم  نیازی نداشتم. و گویی در حال خلسه فریاد زدم:  » رحمت ، رحمت بر دزدانی که نقابهای مرا بردند «

چنین بود که من دیوانه شدم .

و از برکت دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیده ام ; آزادی ِ تنهایی و امنیت از فهمیده شدن، زیرا کسانی که ما را می فهمند چیزی را که در وجودمان است به اسارت می گیرند.

ولی مبادا که از این امنیت ، زیادی غَره شوم .حتی یک دزد هم در زندان از دزد ِ دیگر در امان نیست!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ توسط ف.الف نظرات ()