پشـت کاجستـــــــان...

خدا

 

و نخستین روز هفته بود که صدای ناقوس های معبد به گوش آنان رسید , یک نفر گفت  : ( استاد , این اطراف بسیار از خدا سخن میگویند ,و او به راستی کیست ؟ )

و او چون نهال جوانی در برابر آنان ایستاد , بی هراس از باد یا توفان , و پاسخ داد و گفت :( دوستان و عزیزانم ، اکنون به قلبی بیندیشید که تمامی قلبهای شما را  درخود دارد ، عشقی که تمام عشقهای شما را در بر میگیرد ، روحی که تمام ارواح شما رادر آغوش دارد، آوایی که تمامی آواهای شما را در بر خود دارد ، و سکوتی  ژرف تر از تمام سکوت های شما ، و بی زمان .

اینک بکوشید تا در خویشتن خویش، زیبایی ای افسون گر تر از هر زیبایی بیابید ، سرودی گسترده تر از سرود دریا و جنگل ، شکوهی تکیه زده بر سریری که صورت فلکی جبار ، تنها پایه ی آن است،

عصای سلطنت در دست ، که در آن ، صورت فلکی پروین چیزی جز سوسوی ژاله ای نیست .

هماره تنها در تکاپوی یافتن نان و سرپناه ، جامه وچوبدستی  بوده اید ؛ اینک کسی را بجویید که نه آماج پیکان های شماست و نه غاری سنگی که پناه  شما باشد دربرابر چهار آخشیج.

و اگر واژه های من سنگ و سرند است ، اما باز بجویید ، تا شاید قلبتان بشکند ، و  پرسش هاتان شما را به عشق وفرزانگی آن باری تعالی برساند، هموکه مردمان خــــــداونـــــدش می خوانند.)

 

+ نوشته شده در شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧ ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ توسط ف.الف نظرات ()