پشـت کاجستـــــــان...

بدرود . . .

 

بدرود ! بدرود!

 

دیروز همچون  رویایی گرد آمدیم ، در تنهایی ام مرا جستید و از اشتیاق  خود برایم برجی در آسمان ساختید ; اما زمان خواب به سر آمد ، هنگامه ی رویا سپری شد و اکنون وقت دمیدن سپیده نیست که نیمروز بر فراز سرمان دست افشانی می کند   و بیداری نا اتمام ما به روز کامل بدل شده است .

 پس بهتر آن است که پراکنده شویم .

اگر شفق خاطرات دگر بار ما را گرد آورد ، آنگاه با یکدیگر سخن خواهیم گفت ، وبرایم ترانه ای تاثیر گذارتر از ترانه ی امروز خواهید سرود .

اگر دستهایمان در رویایی دیگر گرد هم آیند ، برجی دیگر در آسمان بر افرازیم .

اگر این گفته هایم شما را نامفهوم آمد ، در پی فهم آن بر نیایید ، زیرا پیچیدگی و ابهام سرآغاز هر چیز است ، نه پایان ِ آن .

و مرا بسی خوشایند است که چون سرآغاز ، به یادم آرید ، که زندگی و همه ی زندگان ، نخست در مه به تصویر می آیند ، نه در بلور جامد.

 

  

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط ف.الف نظرات ()