پشـت کاجستـــــــان...

صدای دیدار!

با سبد رفتم به میدان،صبح گاهی بود.

میوه ها آواز می خواندند.

میوه ها در آفتاب آواز می خواندند.

در طبق ها،زندگی روی کمال پوست ها خواب سطوح جاودان می دید.

اضظراب باغها در سایه ی هر میوه روشن بود.

گاه مجهولی میان تابش به ها شنا می کرد.

هر اناری رنگ خود را تا زمین پارسایان گسترش میداد.

بینش هم شهریان ،افسوس،

بر محیط رونق نارنج ها خط مماسی بود.

من به خانه باز گشتم ، مادرم پرسید:

میوه از میدان خریدی هیچ؟

- میوه های بی نهایت را کجا می شدمیان این سبد جا داد؟

- گفتم از میدان بخر یک من انار خوب!

-امتحان کردم اناری را

انبساطش از کنار این سبد سر رفت.

- به چه شد ،آخر خوراک ظهر...

- ...

ظهر از آیینه ها تصویر به تا دور دست زندگی می رفت.

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ توسط ف.الف نظرات ()