پشـت کاجستـــــــان...

دوست من...

ای دوستِ من ،من آن نیستم که می نمایم. نمود پیراهنی ست که به تن دارم- پیراهنی بافته زجان که مرا از پرسش های تو و تو را از فراموشی من در امان می دارد.

آن منی که در من است،ای دوست،در خانه ی خاموشی ساکن است و تا ابد همان جا میماند;  ناشناس و در نیافتنی.

من نمیخواهم هرچه میگویم بپذیری- زیرا سخنان من چیزی جز صدای اندیشه های تو و کارهای من چیزی جز عمل آرزوهای تو نیستند.

هنگامی که تو میگویی "باد به مشرق می وزد." من می گویم "آری به مشرق میوزد.";

زیرا نمی خواهم تو بدانی که اندیشه ی من در بند باد نیست ،بلکه در بند دریاست.

تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی ،و من هم نمیخواهم که تو دریابی.میخواهم در دریا تنها باشم.

دوست من وقتی که نزد تو روز است، نزد ِ من شب است ;با این همه من از رقص روشنای نیمروز بر فراز تپه ها سخن می گویم،و از سایه ی بنفشی که دزدانه از دره می گذرد ; زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمی شنوی و سایش بالهای مرا بر ستارگان نمی بینی_و من گویی نمی خواهم تو ببینی یا بشنوی.میخواهم با شب تنها باشم.

هنگامی که تو به آسمانِ خودت فرا می شوی ،من به دوزخ خود فرو می روم _حتی در آن هنگام تو از آن سوی مغاکِ بی گذر مرا آواز می دهی"همراه ِ من،رفیق ِ من" و من در پاسخ تو را آواز می دهم " رفیق ِ من، همراهِ من" _زیرا من نمیخواهم تو دوزخ مرا ببینی .شراره اش چشمت را می سوزاند ودودش مشامت را می آزارد.ومن دوزخم را بیش از آن دوست می دارم که بخواهم تو به آنجا بیایی .میخواهم در دوزخ تنها باشم.

 تو به راستی و زیبایی و درستی مهر می ورزی ،و من از برای خاطرِ ِ تو میگویم که مهر ورزیدن به این ها خوب و زیبنده است.ولی در دلِ خودم به مهرِ تو می خندم.گرچه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی .میخواهم تنها بخندم.

دوستِ من ،تو خوب و هشیار و دانا هستی; یا نه ، تو عین کمالی__و من هم با تو از روی دانایی و هشیاری سخن می گویم.گرچه من دیوانه ام. ولی دیوانگی ام را می پوشانم.میخواهم تنها دیوانه باشم.

دوستِ من،تو دوستِ من نیستی ، ولی من چگونه این را به تو بفهمانم؟؟؟راهِ من، راهِ تو نیست،گرچه با هم راه می رویم،دست در دست...

 

+ نوشته شده در دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧ ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط ف.الف نظرات ()