پشـت کاجستـــــــان...

بهار را باور کن!!!

باز کن پنجره ها را ، که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد...

و بهار

روی هر شاخه ، کنار هر برگ

شمع روشن کرده ست.

همه ی چلچله ها برگشتند

وطراوت را یکپارچه فریاد زدند!

 

 


کوچه یکپارچه آواز شده ست

و درخت گیلاس

هدیه ی جشن اقاقی را

گل به دامن کرده ست.

باز کن پنجره ها را ، ای دوست

هیچ یادت هست ؟

که زمین را عطشی وحشی سوخت ؟

برگها پژمردند ؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد ؟

هیچ یادت هست ؟

توی تاریکی شبهای بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد ؟

با سر وسینه ی گلهای سپید 

نیمه شب باد غضبناک چه  کرد ؟

هیچ یادت هست ؟

حالیا معجزه ی باران را باور کن

و سخاوت را در چشمان چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه ی تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی را

جشن می گیرد !

خاک جان یافته است ،

تو چرا سنگ شدی ؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی ؟

باز کن پنجره ها را

                       و بهاران را

                                        باور کن..!

                                           " فریدون مشیری "

+ نوشته شده در دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧ ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ توسط ف.الف نظرات ()