پشـت کاجستـــــــان...

دوست (جبران خلیل جبران)

آنگاه جوانی گفت با ما از دوستی سخن بگو.

و او در پاسخ گفت :

 دوست ٍ تو نیازهای برآورده ی توست.

کشت زاری است که در آن با مهر تخم می کاری و با سپاس از آن حاصل بر می داری.

سفره ی نان تو و آتش اجاق توست.

زیرا که گرسنه به سراغ او می روی و نزد او آرام وصفا می جویی .

 

هنگامی که او خیال ٍ خود را با تو در میان می گذارد ، از اندیشیدن ٍ " نه" در خیال خود مترس و از آوردن "آری " بر زبان خود دریغ مکن.


و هنگامی که او خاموش است دل ٍ تو همچنان به دل ٍ او گوش می دهد ;

زیرا که در عالم دوستی همه ی اندیشه ها و خواهش ها و انتظار ها بی سخنی به دنیا می آیند و بی آفرینی نصیب ٍ دوست می گردند.

هنگامی که از دوست خود جدا می شوی ، غمگین مشو ;

زیرا آن چیزی که تو در او از هر چیزی دوست تر  میداری بسا که در غیبت او روشن تر باشد ، چنان که کوه نورد از میان دشتها کوه را روشن تر می بیند.

و زنهار که در دوستی غرضی نباشد ، مگر ژرفا دادن به روح.

زیرا مهری که جویای چیزی به جز بازنمودن راز درون خود باشد، مهر نیست ; دامی ست گسترده که چیزی جز بیهودگی در آن نمی افتد.

و زنهار که از هر آنچه داری بهترینش را به دوستت بدهی.

اگر او را باید که جزر روزی تو را ببیند ، بگذار که مد آن را هم بشناسد.

آن چه گونه دوستی ست که برای سوزاندن وقت به سراغش می روی؟

به سراغ دوست مرو مگر برای خوش کردن وقت ، زیرا کار او این است که نیاز تو را بر آورد، نه آنکه خالی درون تو را پر کند.

وشیرینی دوستی را باخنده شیرین تر کن ، و با بهره کردن خوشی ها.

زیرا که در شبنم ٍ چیزهای ٍ خرد است که دل انسان بامداد ٍ خود را میجوید و از آن تر وتازه می گردد...

 

 

برگرفته از کتاب پیامبر و دیوانه

+ نوشته شده در شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧ ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ توسط ف.الف نظرات ()