پشـت کاجستـــــــان...

هبوط

عالم ذر بود و خداوندٍ خدا دست اندر کار سرشتن فطرتها !!!

 

قیامت کبرائی بود! هراس مرموز و سنگینی برابدیت سایه افکنده بود و فرشتگان ، سر در پیش و خاموش ،شتابان ، مشت مشت لجن بر میگرفتند و تند و بی حوصله و ناخشنود ، همه را یکنواخت و قالبی شکل میدادند و کناری بر روی خاک می افکندند تا خشک شود و همچون سفالی که شد ، خداوند خدا در آن روح دمد و مجسمه های لجنی جان گیرند و به راه افتند... خدا به شتاب ، گل های دیگر را می سرشت و می ساخت و نوبت تو نزدیک می شد  و من بی قرار !!!نوبت تو رسید! من برای نخستین بار نفسی برآوردم و

نیروی شوق از جا بلندم کرد و دربرابر خدا ایستادم.اما همچنان چشم از تو برنگرفتم...


خدا با لبخندی پدرانه از نور و چشمانی پر از نبوغ ولبخندی پر از گذشت و مهربانی در من نگریست. لحظه ای در من نگریست و من گرمای نگاه رحیمش را برگونه های سرد و مرتعشم احساس کردم. نگاه را از گل ٍ تو بر کشیدم ،اما نتوانستم بر چهره خدا دوزم ، به پای او دوختم و سر از شرم به زیر افکندم و درآن هنگام احساس جوانی را داشتم که با معشوقش در برابر پدر بزرگوار و مهربانش که از سعادت آنها خوشحال است ایستاده است... ناگهان خداوند ٍ خدا مرا ندا داد که او را به دستم بده ! چه فرمان شگفتی! من گریستم ، احساس کردم که نمیتوانم، کا دشواری بود... در زیر فشار چنین محبتی چه میکشیدم! خدا همه محبتهایش را که از همه کوهها سنگین تر است،بر دل جوان من نهاده بود! خم شدم.چه تلاشی میکردم که نلغزم، که بتوانم.

 

در دستم گل ٍ تو و در برابرم خداوند!

 

برداشتم ; سبک بودی و نرم ، گلی به رنگ طلا.درونت را از صافی می دیدم. هسته ای سرخ رنگ در آن می تپید و دو دانه گوهر کهبا موی مرموزی به آن هسته پیوسته بود،برداشتم و ایستادم، تو در مشتهایم و خدا در برابرم ، گرمای تن مرا داشتی ... دوست داشتم سرم را آهسته خم کنم و آن را ببوسم اما خدا می نگریست.

 

خواستم ناگهان آنچه را در مشت دارم ببلعم،نمی شد . خواستم آنرا بر روی صورتم بگذارم واز غیظ فشار دهم ، آنچنان که کاسه چشمانم از تو پر شود ... اما از خدا خجالت می کشیدم...

 

دستهایم را با ادب آهسته و لرزان پیش آوردم ... تو سخت می تپیدی، چنانکه نزدیک بود از دستم بیافتی و من چه دلهره ای داشتم ! چه حالی داشتم! و خدا می نگریست. چنان مرا نگاه می کرد و به نگاهش مینواخت که من اطمینان یافته بودم که تو را زیبا خواهد آفرید ، چنان لبخندش مهربان و پر از رحمت بود که یقین کرده بودم تورا مهربان خواهد آفرید... به هر دو دستهایم گل تو را گرفته بودم و پیش می بردم تا انگشتانم ردای نورانی و بزرگ خدا را که به رنگ ملکوت بود لمس می کرد. دستهایم را همچنان نگاه داشتم و سرم به زیر و چشمهایم فرو افتاده به زمین و چهره ام از  شرم و شوق و شکر تافته .

 

لحظه ای گذشت و لحظاتی ... و خدا هیچ نگفت ،به دستهای بزرگ و توانایش ، دستهای مقدس و نوازشگر و خویش خیره شدم ، همچنان فروهشته بود ، در او نمی نگریستم اما همچنان حس می کردم که او مرا می نگرد.

 

حس کردم که لبهایش بیشتر به لبخند باز شده است ، آنچنان که سراسر درونم پر از نور و یقین شده بود .لحظه ای گذشت و لحظاتی ...سکوت شگفتی بود، فرشتگان همه دست از کار کشیده بودند و گرد ما حلقه بسته بودند ، داستان شگفتی بود ، کار آفرینش لحظه هایی متوقف شده بود.

 

هستی از جنبش باز ایستاد ، همه کروبیان عالم بالا گردن می کشیدند... ناگهان خدا با لحنی که از محبت لبریز بود و پیدا بود که دلش بر من سوخته است گفت :

 

او را خودت بساز

 

و من بقدری اشک ریختم که تو در دستهای من خیس شدی.

+ نوشته شده در شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ توسط ف.الف نظرات ()