پشـت کاجستـــــــان...

سرمه ی خورشید(نادر نادرپور)

من مرغ کور جنگل شب بودم

باد غریب محرم رازم بود

چون بار شب به روی پرم میریخت

تنها به خواب مرگ نیازم بود

هرگز ز لابه لای هزاران برگ

در من نمیشکفت گل خورشید

هرگز گلابدان غروب ما ه

بر من گلاب نور نمیپاشید


من مرغ کور جنگل شب بودم

برق ستارگان شب از من دور

در چشم من چو پرده ای ظلمت داشت

فانوس دست رهگذران بی نور

من مرغ کور جنگل شب بودم

در  قلب من همیشه زمستان بود

رنگ خزان و سایه ی تابستان

در پیش چشم من همه یکسان بود

میسوختم چو هیزم تر در خویش

دودم به چشم بی هنرم میرفت

چون آتش غروب فرو میمرد

تنها سرم به زیر پرم میرفت

یک شب که باد سم به زمین میکوفت

وز یال او شراره فرو میریخت

یک شب که از خروش هزاران رعد

گویی که سنگپاره فرو میریخت

از لابه لای توده ی تاریکی

 دستی درون لانه ی من لغزید

از لرزه ای که در تن من افکند

بنیاد آشیانه ی من لرزید

یکدم فشار گرم سرانگشتش

چون شعله بالهای مرا سوزاند

تاپنجه اش به روی تنم لغزید

قلب من از تلاش تپیدن ماند

غافل دل از سپیده دم این دست

خورشید بود و گرمی آتش بود

با سرمه ای دوچشم مرا وا کرد

این دست را خیال نوازش بود

زان پس شبان تیره ی بی مهتاب

منقار غم به خاک نمالیدم

چون نور آرزو به دلم تابید

در آرزوی صبح ننالیدم

این دست گرم دست تو بود، ای عشق

دست تو بود و آتش جاویدت

من مرغ کور جنگل شب بودم

بینا شدم به سرمه ی خورشیدت

 

+ نوشته شده در جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸٧ ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ توسط ف.الف نظرات ()