پشـت کاجستـــــــان...

شب

اینجا شب است،

شب است و من روی پله های لغزنده این خانه متروک ایستاده ام...

اینجا شب است،

سرزمین تاریکی است و با همه ی دوست نداشتن ها ، من فانوس بدست ،مثل کولی ها ،بر سینه ی سیاهی می رقصم...

من از پله های این سیاهچال پائین خواهم رفت و گم خواهم شد...

 

شاید سهم من از زندگی گم شدن باشد.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٧ ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ توسط ف.الف نظرات ()