پشـت کاجستـــــــان...

گاهی به شکلِ کهن سالِ مرگ

هرجا و هرکجای جهان که باشم ،

باز به بسترِ بی‌خواب  خود برمی گردم ،

باز این عطر و اسم توست که مرا به مرور واژه‌ها می‌خواند .

من از شروعِ تو بوده که شب را برای رسیدن به صبح می‌خواهم

و تو هرجا و هرکجای جهان که باشی ،

باز به رؤیاهای من بازخواهی‌گشت .

تو مرا ربوده ،

مرا کُشته ،

مرا به خاکسترِ خوابها نشانده‌ای .

هم از این روست که هر شب تا سپیده دم بیدارم .

دشوار است ،

کسی باور نخواهدکرد ،

اما تو تکلمِ خواناترین کلمات را از من ربوده‌ای ،

تو دل و دیده دریاپَرَستِ مرا از تخیل تشنگی ربوده‌ای .

حیرت‌آور نیست ؛

عشق گاهی به شکلِ دوست می‌آید ،

عشق گاهی به شکلِ ... زبانم لال !

به من بگو ، بی‌انصاف !

این چه خوابی‌ست که دست از ربودن رؤیاهای من برنمی‌دارد ؟

عشق همین است در سرزمین من ،

من کُشنده خوابهای خویش را دوست‌می‌دارم .

حالا هزاره‌هاست خانه به خانه و کو به کو ، هی می‌گردم

و باز ، بازت نمی‌یابم به این جهان ،

جهان ، این جهانِ بی هرکجا که مرا در مرارتِ کلماتِ خود کشته‌است .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢ ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ توسط ف.الف نظرات ()