پشـت کاجستـــــــان...

 

اگر گناه وزن داشت؛ هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد ؛ تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی ... و من شاید ؛ کمر شکسته ترین بودم

 

  • اگر غرور نبود؛

چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمی گفتند ؛
و ما کلام محبت را در میان نگاههای گهگاهمان جستجو نمی کردیم

  • اگر دیوار نبود؛ نزدیک تر بودیم ؛

با اولین خمیازه به خواب می رفتیم
و هر عادت مکرر را در میان یک زندان حبس نمی کردیم

  • اگر خواب حقیقت داشت؛

همیشه خواب بودیم

هیچ رنجی بدون گنج نبود ...
ولی گنج ها شاید بدون رنج بودند

  • اگر همه ثروت داشتند؛

دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید ؛
تا دیگران از سر جوانمردی ؛
بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند
اما بی گمان صفا و سادگی می مرد ....
اگر همه ثروت داشتند

  • اگر مرگ نبود؛

همه کافر بودند ؛
و زندگی بی ارزشترین کالا بود
ترس نبود ؛ زیبایی نبود ؛ و خوبی هم شاید

  • اگر عشق نبود؛

به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه ی نایاب را اندیشه می کردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم....

  • اگر کینه نبود ؛

قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

  • اگر خداوند؛ یک روز آرزوی انسان را برآورده می کرد

من بی گمان
دوباره دیدن تو را آرزو می کردم و تو نیز
هرگز ندیدن مرا

آنگاه نمی دانم
براستی خداوند کدامیک را می پذیرفت

دکتر شریعتی

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۱ ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط ف.الف نظرات ()