پشـت کاجستـــــــان...

کیمیاگر

کیمیاگر کتابی بدون جلد را به دست گرفت که ازکاروان آورده شده بود،ولی میتوانست نویسنده آن را بشناسد:"اسکاروایلدOscar wildo ".آن را ورق زد به افسانه نارسیس رسید.

کیمیاگر ،قصه نارسیس را می شناخت.

" جوانک زیبایی که هر روز،در آبگینه ای صورت خود را میدید و به تماشای زیبائی خود می نشست تا...

تا که روزی محو زیبایی خود شد در آب افتاد و غرق شد.

درآبگینه ،گلی روئید به نام..."نرگس".

اسکاروایلد،تعبیر تغزلی بر"افسانه " داشت و پایان آن را چنین نوشت:

بعد از مرگ نارسیس،فرشتگان جنگل، به کنار آبگینه رسیدند که روزگاری از آبی شفاف و شیرین سرشار بودواکنون جامی است لبریز از اشک های تلخ...

فرشتگان پرسیدند :"چرا اشک میریزی...؟"

آبگینه گفت:"برای نارسیس گریه میکنم"

گفتند : "تعجبی ندارد ما همه وقت ،در تمامی جنگل ها به دنبال آن آفریده زیباروی بودیم ولی...فقط تو میتوانستی ،هر روز،در مقابل او به سجده در آئی..."

آبگینه پرسید:"نارسیس مگر زیبا هم بود؟"

با تعجب جواب دادند:"چه کسی بهتر از تو خبر داشت؟بر ساحل تو خم میشد ،درآینه ایت هرروز،نقش رخ خود میدید."

آبگینه لحظه ای خاموش شد، پس آنگاه گفت:

"برای نارسیس گریه میکنم ولی هرگز زیبایی او را ندیدم.

برای نارسیس گریه میکنم چون، هر بار که او بر ساحل من خم میشد ،درآیینه چشمانش، زیبائی خود را میدیدم."

کیمیاگر گفت: این است یک افسانه زیبا....

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸٧ ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ توسط ف.الف نظرات ()