پشـت کاجستـــــــان...

 

شنیدستم که مجنون جگر خون

چو زد زین دار فانی خیمه بیرون

دم آخر کشید از سینه فریاد

زمین بوسید و لیلی گفت و جان داد

هواداران ز مژگان خون فشاندند

کفن کردند و در خاکش نهادند

شب قبر از برای پرسش دین

ملائک آمدند او را به بالین

بکف هر یک عمود آتشینی

که ربت کیست؟ دین تو چه دینی است؟

دلی جویای لیلی از چپ و راست

چو بانگ قم به اذن الله برخاست:

چو پرسیدند مَن رَبُک؟ ز آغاز

بجز لیلی نیامد از وی آواز

بگفتا کیست ربت؟ گفت: لیلی

که جانم در ره جانش طفیلی

بگفتندش به دینت بود میلی؟

بگفتا آری آری عشق لیلی

بگفتندش بگو از قبله خویش

بگفت ابروی آن یار وفا کیش

بگفتند از کتاب خود بگو باز

بگفتا نامه ی آن یار طناز

بگفتندش رسولت کیست ناچار

بگفت آن کس که پیغام آرد از یار

بگفتند از امام خویش می گوی

بگفت آن کس که روی آرد بدان کوی

بگفتند از طریق اعتقادات

بگو از عدل و توحید و معادات

بگفتا هست در توحید این راز

که لیلی را به خوبی نیست انباز

بود عدل آنکه دارم جرم بسیار

از آن هستم به هجرانش گرفتار

بخنده آمدند آن دو فرشته

عمود آتشین در کف گرفته

ندا آمد که دست از وی بدارید

به لیلی در بهشتش وا گذارید

که او را نشئه ای از جانب ماست

که من خود لیلی و او عاشق ماست

شنیدم گفت مجنون دل افکار

ملائک را سپس فرمود آن یار

تو پنداری که من لیلی پرستم

من آن لیلای لیلی می پرستم

کسی را کو به جان،عشق آتش افروخت

وفاداری ز مجنون باید آموخت

+ نوشته شده در دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط ف.الف نظرات ()