پشـت کاجستـــــــان...

ِشازده کوچولو

....

آه ای شازده کوچولو،‌ من همینطور کم‌کم به زندگی محدود و غم‌انگیز تو پی‌بردم. تو مدتها بجز لطف غروبهای خورشید تفریحی نداشته‌ای. من این نکته تازه را صبح روز چهارم فهمیدم، وقتی به من گفتی:
- من غروب خورشید را بسیار دوست دارم. برویم غروب آفتاب را تماشا کنیم...
- ولی باید منتظر شد.
- منتظر چه؟
- منتظر غروب خورشید.
تو اول به ظاهر بسیار تعجب کردی، بعد به خودت خندیدی و به من گفتی:
- من همیشه خیال می‌کنم در خانه خودم هستم.

 

در واقع وقتی در ایالات متحد آمریکا ظهر است، همه می‌دانند که در فرانسه آفتاب غروب می‌کند. کافی است در یک دقیقه به فرانسه رسید تا غروب خورشید را تماشا کرد. متاسفانه فرانسه بسیار دور است، ولی در سیاره تو که به این کوچکی است، کافی بود تو صندلیت را چند قدم جلوتر بکشی تا هر چند بار که دلت می‌خواست، غروب را تماشا کنی...
- من یک روز چهل‌وسه‌بار غروب خورشید را دیدم!
و کمی بعد باز گفتی:
- تو که می‌دانی... آدم وقتی زیاد دلش گرفته باشد، غروب خورشید را دوست می‌دارد...
- پس تو آن روز که چهل‌وسه‌بار غروب خورشید را تماشا کردی، زیاد دلت گرفته بود؟
ولی شازده کوچولو جواب نداد.

 " آنتوان دو سنت اگزوپری "

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸ ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ توسط ف.الف نظرات ()