پشـت کاجستـــــــان...

او با تــــو ؟!؟

نه او با من

نه من با او

نه او با من نهاد عهدی ، نه من با او

نه ماه از روزن ابری بروی برکه ای تابید

نه مار بازویی بر پیکری پیچید

نه

شبی غمگین

دلی تنها

لبی خاموش

نه شعری بر لبانم بود

نه نامی بر زبانم بود

در چشم خیره بر ره سینه پر اندوه

بامیدی که نومیدیش پایان بود

سیاهی های ره را بر نگاه خویش می بستم

و از بیراهه ها راه نجات خویش می جستم

نه کس با من

نه من با کس

سر یاری

نه مهتابی

نه دلداری

و من تنهای تنها دور از هر آشنا بودم

سرودی تلخ را بر سنگ لبها سخت می سودم

نوای ناشناسی نام من را زیر دندانهای خود بشکست

و شعر ناتمامی خواند

بیا با من

از آن شب در تمام شهر می گویند

او با تو ؟!؟

ولی من خوب می دانم

نه او با من...

نه من با او......

+ نوشته شده در دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٢ ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط ف.الف نظرات ()


ترانه ---- هــــــــــــــــــــــــــــــا

مثل گنجشکی که زیر برفا مونده
همه دلتنگیم پیش تو جا مونده
یه نفر اینجاست که تورو دوست داره هنوز
که تو چهار فصل دلش برف می باره هنوز
یه نفر منتظره، تو بهارش باشی
تا کنارت باشه ،تو کنارش باشی
یخ زدن دستای من، زل زدم به رد پات
دستامو "ها " می کنم، کو اجاق خنده هات؟
شاخه هام خشکیدن ،ریشه هام از دردن
شونه هام می لرزن ،استخونام سردن
یه نفر اینجاست که تورو دوست داره هنوز
که تو چهار فصل دلش ،برف می باره هنوز
رد چشمامو نگاه کن ،دستامو بگیر تو دستات
یخ این دستارو واکن
خنده هات سبزه ی عیدن، خنده هاتو دوست دارم
منو با خنده صدا کن
با یه ذره مهربونی ،منو پر کن از جوونی
کی بهارو دوست نداره ،عزیزم خودت می دونی

+ نوشته شده در دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٢ ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط ف.الف نظرات ()


 

 

خـــداونـــد به سوی تو می آید اگر او را دعوت کنی و آنوقت به تو نشان میدهد که

 

همــواره در آنجا بوده اســت

 


+ نوشته شده در دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢ ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ توسط ف.الف نظرات ()


سر به سرم نگذار!

دل به دلم که ندادی،

پا به پایم که نیامدی،

دست در دستم که نگذاشتی،

سر به سرم دیگر نگذار... قولش را به بیابان داده ­ام.

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢ ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط ف.الف نظرات ()


تکرار

من برای رسیدن به آرامش تنها به تکرار اسم تو بسنده خواهم کرد ...

حالا آرام باش همه چیز درست خواهد شد...

+ نوشته شده در دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٢ ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط ف.الف نظرات ()


گاهی...یواشکی...

گاهی یواشکی خواب تو را می­بینم،

یواشکی نگاهت می­کنم،

صدایت می­کنم.

بین خودمان باشد،

اما من هنوز تو را یواشکی دوست دارم...

 

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٢ ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ توسط ف.الف نظرات ()


خواهد آمد...

بالاخره خواهد آمد آن شبهایی که تا صبح در کنار تو بیدار بمانم،

سرت را روی سینه­ام بگذارم

و به تو بگویم که در کنارت چقدر خوشبخت هستم...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢ ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ توسط ف.الف نظرات ()


 

با فنجان چای هم میتوان مست شد.

اگر اویی که باید باشد, باشد!



+ نوشته شده در شنبه ٦ مهر ۱۳٩٢ ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط ف.الف نظرات ()


اگر عاشق کسی دیگر شوم...

اگر عاشق کسی دیگر شوم،

دیگر همانند گذشته دلتنگ ات نمی شوم .

حتی دیگر گاه به گاه گریه هم نمی کنم .

در تمام جملاتی که نام تو در آنها جاری ست ، چشمانم پُر نمی شود .

 تقویم روزهای نیامدنت را هم دور انداخته ام .

کمی خسته ام ، کمی شکسته .

کمی هم نبودنت مرا تیره کرده است .

اینکه چطور دوباره خوب خواهم شد را هنوز یاد نگرفته ام .

تنها “خوبم” هایی روی زبانم چسبانده ام .

مضطربم .

فراموش کردن تو علیرغم اینکه میلیونها بار به حافظه ام سر می زنم

و نمی توانم چهره ات را به خاطر بیاورم ، من را می ترساند .

دیگر آمدنت را انتظار نمی کشم .

حتی دیگر از خواسته ام برای آمدنت گذشته ام .

اینکه از حال و روزت باخبر باشم ، دیگر برایم مهم نیست .

بعضی وقتها به یادت می افتم ،

با خود می گویم : به من چه ؟

درد من برای من کافی ست ....

آیا به نبودنت عادت کرده ام ؟

از خیال بودنت گذشته ام ؟

مضطربم .

یا اگر عاشق کسی دیگر شوم ؟

باور کن آن روز تا عمر دارم تو را نخواهم بخشید ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۳ مهر ۱۳٩٢ ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط ف.الف نظرات ()