پشـت کاجستـــــــان...

 

پیراهن ییلاقی­ام را پوشیده­ام

و لبخند را روی لبهایم حفظ کرده­ام

که ویرانی­ام را نبینی.

چه آسان باور می­کنی مرا...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٢ ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط ف.الف نظرات ()


 

دلتنگی­ام قد کشیده،

برای خودش مردی شده،

اما تو

هنوز هم

حسادت نمی­کنی...!

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٢ ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط ف.الف نظرات ()


دوستت دارم..

"دوستت دارم" را در دستانم می‌چرخانم ،

از این دست به آن دست .

پس چرا هر وقت می‌خواهم به دستت بدهم نیستی ؟

چرا اینجا نیستی تا "دوستت دارم" را از جنس خاک کنم ،

از جنس تنم

و با بوسه بپوشانمش بر تنت ؟

بگذار "دوستت دارم" را از جنس نگاه کنم ،

از جنس چشمانم

و تا صبح به نفسهای تو بدوزم .

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٢ ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط ف.الف نظرات ()


نوازش...

با چه رنگی نوازشت کنم؟

همین‌جا نشسته‌ام، پشت این در.

از پنجره که نمی‌آیی؟

از همین‌جا وارد می‌شوی.

نمی‌دانم کی،

اما روزی از همین‌جا می‌آیی

و من تا همان روز اینجا می‌نشینم، همین‌جا.

چه فرقی می‌کند کجا باشم؟

من که جز تو چیزی نمی‌بینم.

خیال دستهات تنم را از من گرفته است.

گفته بودم؟

می‌برم تو را در شهری بزرگ، در میدانی قشنگ، روی دیوار چین، وسط میدان سرخ مسکو...

نه،

یک جای باشکوه، روبروی کافه‌ای که روزی همینگوِی شراب نوشید

یا رستورانی که زولا پول نداشت غذا بخورد

یا خانه کافکا.

می‌خواهی وسط چهارراهی در نیویورک باز عاشقت شوم؟

نمی‌شود لباسهام را همینجور که تنم است، بپوشانم به تن تو؟

و لباسهات را همینجور که تنت است، بپوشم به تنم؟

می‌شود جوری توی لباسها گیر بیفتیم که برای بیرون آمدن چاره‌ای جز عشقبازی نباشد؟

نمی‌شود از هر طرف بچرخم لبهای تو برابرم باشد؟

می‌شود از هر طرف بیایی با چشمهام ببوسمت؟

می‌چرخم

و باز می‌چرخم، شاید چشمهات را باز کردی.

شاید حواست نبود، خواب‌آلود بوسم کردی باز.

باز صورتی می‌بوسمت، با طعم پرتقالی.

تو به هر رنگی خواستی، نفس بکش...

رنگ خدا خوب است

یا رنگ دیگری نوازشت کنم؟

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٢ ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط ف.الف نظرات ()


 

مانده ­ام چگونه تو را فراموش کنم؛

اگر تو را فراموش کنم،

باید سالهایی را نیز که با تو بوده ­ام فراموش کنم.

دریا را فراموش کنم

و کافه­ های غروب را،

باران را،

اسبها و جاده­ ها را.

باید دنیا را،

زندگی را

و خودم را نیز فراموش کنم؛

تــــــو با همه چیز من آمیخته ­ای...!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٢ ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ توسط ف.الف نظرات ()


خوابت را دیده ام!

یادت هست گفتی : مگر اینکه خواب داشتن مرا ببینی ...!

حالا که خواب هستم می توانم دستان تو را برای چند لحظه‌ای داشته باشم گلم ؟!

در خواب کجا برویم ؟ پارک یا خلوت‌ترین کوچه‌های شهر ؟!

نترس

درست هست که ذوق مرگ شده ام اما زود نمی بوسمت !

زود مثل این شاه ماهی ندیده ها بغلت نمی کنم !

اصلاً آنقدر مهربان می شوم که احساس امنیت کنی‌

اصلاً کاری می‌کنم که خودت بگویی پس دستانت کو به روی سرم !!

راستی‌ سینما برویم یا که رستوران؟! کدام فیلم عاشقانه را بیشتر دوست داری گلم ؟ غذا چطور ؟ سنتی‌ یا فقط دو فنجان قهوه داغ ؟!

می‌ خواهی خودم لقمه بگیرم برای تو ؟

بوسه چطور ؟!

می‌ خواهی بغل کنم ؟

پرتت کنم به آسمان ؟ جیغ بزنی‌ ، یواش می ترسم گلم !

می‌ خواهی پا برهنه بدویم تا خود خدا ؟!

هدیه را کجا تقدیم کنم برای تو ؟! لابلای بنفشه‌ها یا لای شعر ؟!

اصلاً می خواهی برویم پیش سالمند‌ترین درخت شهر ...

دارم کم کم به داشتنت عادت می‌کنم عجیب !

کاش بیدار نشوم

کاش هیچگاه بیدار نشوم !!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٢ ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط ف.الف نظرات ()


 

تو کــه هیـــچ وقت  از دنیایِ من پـــاک نمـی شوی...

فقـط گاهی رنگ می بـــازی...

خودم... با همـــان بغض ِ همیشگی...

مــداد رنگـی های کودکی هایم رامی آورم و دوباره رنگــت می کنم...

رنگ و رو که پیدا کـــردی،دوبـــاره می روی و بــاز هم،

مــــــن می مــانم و

حسرتِ کوچکــ  شدنِ مــداد رنگـی هایم...

+ نوشته شده در دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٢ ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط ف.الف نظرات ()


وقتی تو نیستی...

 

وقتی که تو نیستی
دنیا
چیزی کم دارد
مثل ِ کم داشتن ِ یک وزیدن ، یک وا‍ژه ، یک ماه !
من فکر می کنم در غیاب ِ تو
همه ی ِ خانه های ِ جهان خالیست !
همه ی ِ پنجره ها بسته است !
وقتی که تو نیستی
من هم
تنهاترین اتفاق ِ بی دلیل ِ زمین ام !
واقعا ...
وقتی که تو نیستی
من نمی دانم برای گم و گور شدن (!)
به کدام جانب ِ جهان بگریزم ...

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٢ ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ توسط ف.الف نظرات ()


 

 روزی که برای اولین بار
تو را خواهم بوسید
یادت باشد:

کارِ ناتمامی نداشته باشی
یادت باشد
حرفهای آخرت را 
به خودت 
و همه
گفته باشی

فکرِ برگشتن 
به روزهای قبل از بوسیدنم را 
از سَرَت بیرون کن!!!
تو 
در جاده ای بی بازگشت قدم می گذاری
که شباهتی به خیابان های شهر ندارد.
با تردید
بی تردید
کم می آوری ...

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٢ ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ توسط ف.الف نظرات ()


گاهی دوستت دارم گاهی نه..

 

عجیب است دریا

 

همین که غرقش می شوی


 

پس می زند تو را...

 

 

http://yavarmehdipour.blogfa.com

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٢ ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ توسط ف.الف نظرات ()


 


اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی. 
همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد. کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و ب
گو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش.

به خودت این فرصت را بده تا بگویی: 
«مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن. هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن. 
به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری ، بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت.
+ نوشته شده در شنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٢ ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ توسط ف.الف نظرات ()


 

بی انکه بتوانیم و بدانیم ، می گذرد

تلخ و بیرحم و پرخاطره ...

و کمرنگ می شوند عهدهای کهنه

و محکم می شوند بندهای تازه

عجب کابوس غریبی ست زندگی ...

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢ ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط ف.الف نظرات ()