پشـت کاجستـــــــان...

پایـــــــــــــــــــــــــــــــیز

پایـــیز آمده‌ست که خود را ببارمت  

 پایـــیز لفظ دیگر «من دوســـت دارمت»

بر باد می‌دهم همه بود خویش را

   یعنی ترا... به دست خودت می‌سپارسمت!

باران بشو، ببار به کاغذ، سخن بگو

   وقتی که در میان خودم می‌فشارمت

پایان تو رسیده گل کاغذی من  

  حتی اگر که خاک شوم تا بکارمت

اصرار می‌کنی که مرا زودتر بگو 

  گاهی چنان سریع که جا میگذارمت

پاییز من، عزیزِ غم‌انگیزِ برگ‌ریز  

  یک روز می‌رسم... و ترا می‌بهارمت .

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳٩۱ ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()


 

مردمان جهان از خُرد تا بزرگ
تارهای سست از آرزوهای گران بر گِرد خویش می تنند
و خود
عنکبوت وار میان آن جای میگیرند
ناگهان ضربت جادویی این تارهای سست را از هم می گسلد
آنگاه همه فغان برمی آورند که کاخی آراسته به دست ستم ویران شده است.

گوته

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ٤ آبان ۱۳٩۱ ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()