پشـت کاجستـــــــان...

 

خستـــــه ام...

خستـــــه ام از تمام پنجره ها وقتی از آسمان نمی دانند!

وقتی آنقدر سرد و بی روحند ؛ که به قابی شکسته می مانند!

+ نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸ ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()


غربت

 

ماه بالای سر آبادی ست ،

اهل آبادی در خواب!

روی این مهتابی خشت غربت را می بویم.

باغ همسایه چراغش روشن ،

من چراغم خاموش .

ماه تابیده به بشقاب خیار ، به لب کوزه ی آب.

 

غوک ها می خوانند.

مرغ حق هم گاهی.

 

کوه نزدیک من است ؛ پشت افراها ، پشت سنجدها .

و بیابان پیداست.

سنگ ها پیدا نیست ، گلچه ها نیست.

سایه هایی از دور ، مثل تنهایی آب ، مثل آواز خدا پیداست .

 

 

نیمه شب باید باشد ...

دب اکبر آنجاست : دو وجب بالاتر از بام.

آسمان آبی نیست ، روز آبی بود.

 

 

یاد من باشد ، فردا بروم باغ حسن ، گوجه و قیسی بخرم.

یاد من باشد ، فردا لب سلخ ، طرحی از بزها بردارم.

طرحی از جاروها ، سایه هاشان در آب.

یاد من باشد ، هرچه پروانه که می افتد در آب ، زود از آب درآرم.

 

یاد من باشد کاری نکنم ، که به قانون زمین بر بخورد.

یاد من باشد فردا لب جوی ، حوله ام را هم با چوبه بشویم.

 

یاد مــــن باشد تنها هستم.

ماه بالای سر ِتنهـــــــــــــایی است.

 

+ نوشته شده در جمعه ٢٦ تیر ۱۳۸۸ ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()


 

از تمام راز و رمزهای عشق ؛

 

جز همین سه حرف...

 

جز همین سه حرف ساده ی میان تهی

 

چیز دیگری سرم نمی شود

 

من سرم نمی شود

 

                       ولی ...

 

راستی

 

        دلم

 

            چه می شود !

 

 

" قیصر امین پور " 

+ نوشته شده در دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸ ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()


 

جین ایر / شارلوت برونته

 این کتاب تحت عنوان "جین ئر " هم منتشر شده.

بیشتر وقایع این داستان بر  اساس واقعیت نوشته شدن.

آثاری از نویسنده : پروفسور ، شرلی و ویلت.

 این متن رو بسی به عنوان ترانه ای  برای جین میخونه :

 پاهایم مجروح ،اندامم خسته ؛

راه طولانی است و کوها غریب و متروک؛

به زودی شفق از آسمان ملال انگیز و تهی از ماه

بر فراز معبر کودک یتیم بینوا نا پدید می شود.

 

چرا مرا به جایی چنین دور و چنین متروک

به گستره ی خلنگ زارها و کنار انبوه صخره های کبود فرستادند ؟

مردمان ، سنگدل اند ، و فرشتگان مهربان

تنها گام زدنهای کودک یتیم بینوا را به تماشا نشسته اند.

 

اینک ، اما ، نسیم آرام شبانه در دوردست می وزد ؛

هیچ ابری نیست ، وستارگان شفاف با نور ملایم می درخشند،

خداوند در پرتو رحمت وعنایت خود ، آثار آرامش و امید را

برکودک یتیم بینوا آشکار می سازد.

 

حتی اگر از فراز پل شکسته فرو افتم ،

یا فریفته ی روشنائیهای دروغین شده ،

در باتلاقها راه خود را گم کنم ،

پدرم ، اما ، به عهد خود وفا کرده

این کودک بینوا را در آغوش خواهد گرفت.

 

اندیشه ای است که مرا نیرو می دهد :

هرچند بی کس و بی پناهم

بهشت خانه ی من است ! و آرامش را از من دریغ نخواهد داشت؛

دوست کودک یتیم بینوا ، خداست!

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸ ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()


پاهای کثیف

 

 

آه، پاهای کثیفی دارم

نمی توانم تمیزشان کنم.

پاهای کثیفی دارم

برای اینکه مدت زیادی

در خیابان های کثیف[با این و آن] دست به یقه می شدم

من با پاهای کثیف از آنجا می آیم.

 

پاهای کثیفی دارم

که به آنها افتخار نمی کنم.

پاهایم کثیفند

ولی نمی توانم از آنها جدا شوم.

شاید کثیف کنم

ملافه های تمیز و قشنگت را، عزیزکم

با پاهای کثیفم.

 

در زندگیم، در این دنیا

تنها پاهای کثیفی دارم.

از میان تمامی آنچه می توانستمبه دست آورم

تنها پاهای کثیفی دارم.

شما افکار لطیف و مطبوعی دارید.

اما من غریبه ای هستم با پاهای کثیف.

 

پاهای کثیفی دارم،

که دیگر خیلی دیر شده است که آنها را تمیز کنم.

پاهایی کثیف

کثیف، به نحوی که نمی توان آنها را سوهان کرد.

اما عزیزم، می دانی چیزی کم خواهی داشت

بدون پاهای کثیف من.

 

 

پاهای کثیفی دارم

که نمی توان آنها را به شکل اول درآورد.

پاهای کثیفی دارم

که از خود رد کثیفی به جا می گذارند،

به همین دلیل، در پی جایی هستم

که کتک نخورم

بخاطر پاهای کثیفم.

 

پاهای بزرگ کثیفی دارم

که همچنان بزرگ می شوند

پاهای کثیفی دارم

آنها هستند که مرا راه می برند

اگر زمین قلبی داشت، می توانستم احساس کنم

ضربانش را باکف پاهای کثیفم.

 

" شل سیلور استاین "

  

+ نوشته شده در شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸ ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()


 

الـــــــــــهی !

                    گفتی مکن و بر آن داشتی ...

                         فرمودی بکن و برگذاشتی ...

الـــــــــــهی !

                    اگر ابلیس آدم را بد آموزی کرد،

                         گندم او را که روزی کرد ؟!

الــــــــــــهی !

                         چون بر تو نگریم ، شاهیم و تاج بر سر !

                         و چون به خود نگریم ، خاکیم و خاک بر سر!

 

الــــــــــــهی ! 

                        گر کسی تو را به  جستن یافت ،

                        من به گریختن یافتم!

                        گر کسی تو را به ذکر کردن یافت،

                        من تو را به فراموش کردن یافتم !

                        گر کسی تو را به طلب یافت!

                        من خود طلب از تو یافتم.

الــــــــــــــهی!

                   وسیلت به تو هم توِِیی!

                        اول تو بودی و آخر تویی!

                        همه تویی و بس،

                        باقی هوس. . .

( مناجات خواجه عبدالله انصاری)     

+ نوشته شده در جمعه ۱٢ تیر ۱۳۸۸ ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()


 

به پیش روی من ، تا چشم کار می کند ، دریاست!

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست.

در این ساحل که من افتاده ام خاموش

غمم دریـــــــــــا ، دلم تنهــــــــــاست ،

وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست !

خروش موج با من می کند نجوا :

" که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت...

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت...  "

مرا آن دل که بر دریا زنم نیست !

ز پا این بند خونین برکنم نیست

امید آن که جان خسته ام را

به آن نادیده ساحل افکنم نیست!

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸ ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()