پشـت کاجستـــــــان...

دفتر های سبز

"پروردگارم، مهربان من،

 

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی،

رنج زای گسترده ای.

در هراس دم می زنم.

در بی قراری زندگی می کنم.

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است.

این حوران زیبا و قلمان رعنا

همچون مائده های دیگر برای پاسخ نیازی در من اند،

اما خود من بی پاسخ مانده ام.

هیچ کس، هیچ چیز

در این جا "به خود" هیچ نیست.

"بودن من" بی مخاطب مانده است.

من در این بهشت،

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

"تو قلب بیگانه را می شناسی که خود

در سرزمین وجود بیگانه بوده ای"!

"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"!

دردم درد "بی کسی" بود

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()


 

من از نهایت شب حرف می زنم!

من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم.

اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مــــــــــــــهربان چراغ بیار!

و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم.

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()


خدایا تو حق داشتی . . .

اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست

 او جانشین همه نداشتن هاست

 نفرین ها و آفرین ها بی ثمر است

 اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

 و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد

 تو مهربان جاودان آسیب نا پذیر من هستی

 ای پناهگاه ابدی

 تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()


شکست من !!!

 

شکست ! شکست ِ من ، تنهایی ِ من و دوری ِ من ،

تو پیش ِ من از هزار پیروزی عزیزتری ،

و در دل ِ من از همه ی افتخارهای این جهان شیرین تری.

 

شکست ! شکست ِ من ، خوش شانسی ِمن و سرپیچی ِ من !!!

از توست که می دانم هنوز جوانم و پای چابک دارم

 و به دام  تاج شمشاد پژمرده نمی افتم !

در توست که به تنهایی رسیده ام

و لذت ِ رانده شدن و دشنام شنیدن را چشیده ام !

 

شکست ! شکست ِ من ، شمشیر و سپر ِ درخشان من ،

در چشمان تو خوانده ام

 که بر تخت نشستن یعنی برده شدن ،

و فهمیده شدن یعنی هموار شدن ،

و در یافته شدن یعنی به نهایت خود رسیدن

و مانند میوه ی رسیده ای به زمین افتادن و خورد شدن .

 

شکست ! شکست ِ من ، همراه ِ دلاور من ،

 تو سرودهای مرا خواهی شنید ،

و فریاد های مرا ،

و سکوت های مرا ،

و هیچ کس جز تو با من سخن نخواهد گفت از

تپش ِ بالها ،

و خیزش موج ها ،

و از کوههایی که شباهنگام  می سوزند ،

و تنها تویی که از شیب ِ صخره ی روح من بالا می آیی .

 

شکست ! شکست ِمن ، دلیری بی مرگ ِ من !

من و تو با طوفان خواهیم خندید ،

و با هم گور ِ همه ی آنهایی که را که در ما می میرند ،

خواهیم کند ...

و با اراده در آفتاب خواهیم ایستاد ...

و خطرناک خواهیم بود!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()


چگونه دیوانه شدم ! (جبران خلیل جبران )

 

از من می پرسید که چگونه دیوانه شدم.

چنین روی داد :

                   

 یک روز ،بسیار پیش از آنکه خدایان ِ بسیار به دنیا بیایند ، از خواب عمیقی بیدار شدم و دیدم که همه ی نقاب هایم را دزدیده اند _ همان هفت نقابی که خودم ساخته بودم و در هفت  زندگی ام بر چهره می گذاشتم . پس بی نقاب در کوچه های پر از مردم دویدم و فریاد زدم : » دزد، دزدان نابکار... « مردان و زنان بر من خندیدند و پاره ای از آنها از ترس ِ من به خانه هایشان پناه بردند.

هنگامی که به بازار رسیدم ،جوانی که بر سرِ بامی ایستاده بود، فریاد بر آورد:

 

»این مرد دیوانه است!«

 

من سر برداشتم که او را ببینم ; خورشید نخستین بار چهره ی برهنه ام را بوسید. نخستین بار خورشید چهره ی برهنه ی مرا بوسید و من از عشق ِ خورشید مشتعل شدم ، و دیگر  به نقابهایم  نیازی نداشتم. و گویی در حال خلسه فریاد زدم:  » رحمت ، رحمت بر دزدانی که نقابهای مرا بردند «

چنین بود که من دیوانه شدم .

و از برکت دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیده ام ; آزادی ِ تنهایی و امنیت از فهمیده شدن، زیرا کسانی که ما را می فهمند چیزی را که در وجودمان است به اسارت می گیرند.

ولی مبادا که از این امنیت ، زیادی غَره شوم .حتی یک دزد هم در زندان از دزد ِ دیگر در امان نیست!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()


 

من به آمار زمین مشکوکم

 
اگر این شهر پر از آدمهاست


پس چرااین همه دلها تنهاست؟

 





+ نوشته شده در شنبه ٩ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()


 

خدا گفت: زمین سردش است. چه کسی میتواند زمین را گرم کند؟ لیلی گفت: من.

 خدا شعله‌ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه‌اش گذاشت. سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. لیلی هم. خدا گفت‌: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش. لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا می‌کرد. لیلی گـُر می‌گرفت. خدا حظ می‌کرد. لیلی می‌ترسید. می‌ترسید آتشش تمام شود. لیلی چیزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد. مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد. آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد. خدا گفت: اگر لیلی نبود٬ زمین من همیشه سردش بود.

لیلی گفت: امانتیت زیادی داغ است. زیادی تند است. خاکستر لیلی هم دارد می‌سوزد. امانتیت را پس می‌گیری؟ خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم. خاکسترت را پس می‌گیرم... خدا گفت: پایان قصه‌ ات اشک است؛ اشک دریاست؛ دریا تشنگی‌است و من تشنگی‌ام٬ تشنگی و آب. پایانی از این قشنگتر بلدی؟ لیلی گریه کرد. لیلی تشنه‌تر شد. خدا خندید.

 خدا مشتی خاک را برگرفت٬ می‌خواست لیلی را بسازد٬ از خود در او دمید. و لیلی پیش از آنکه باخبر شود٬ عاشق شد. سالیانی‌است که لیلی عشق می‌ورزد. لیلی باید عاشق باشد. زیرا خدا در او دمیده است و هرکه خدا در او بدمد٬ عاشق می‌شود. لیلی نام تمام دختران زمین است؛ نام دیگر انسان.

خدا گفت: به دنیایتان می‌آورم تا عاشق شوید. آزمونتان تنها همین است: عشق. و هرکه عاشقتر آمد٬ نزدیکتر است. پس نزدیکتر آیید٬ نزدیکتر. عشق٬ کمند من است. کمندی که شما را پیش من می‌آورد. کمندم را بگیرید و لیلی کمند خدا را گرفت. خدا گفت :عشق فرصت گفتگو است. گفتگو با من. با من گفتگو کنید و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی همصحبت خدا شد. خدا گفت: عشق همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می‌کند. لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.

خدا گفت: لیلی یک ماجراست٬ ماجرایی آکنده از من. ماجرایی که باید بسازیش. شیطان گفت: تنها یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد. آنان که حرف شیطان را باور کردند نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد ...

... شیطان آدم را در زنجیر می‌خواست. لیلی مجنون را بی‌زنجیر می‌خواست. لیلی می‌دانست خدا چه می‌خواهد. لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند. لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی‌خواست زنجیر باشد. لیلی ماند. زیرا لیلی نام دیگر آزادی است.

 ... خدا گفت: شمعی باید دور٬ شمعی که نسوزد٬ شمعی که بماند. پروانه‌ای که به شمع ِ نزدیک می‌سوزد٬ عاشق نیست.شب بود٬ خدا شمع روشن کرد. شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود. شمع خدا پروانه می‌خواست. لیلی٬ پروانه‌اش شد. بال پروانه‌های کوچک زود می‌سوزد٬ زیرا شمع‌ها٬ زیادی نزدیکند. بال لیلی هرگز نمی‌سوزد. لیلی پروانه‌ی شمع خداست. شمع خدا ماه است. ماه روشن است اما نمی‌سوزاند. لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می‌رقصد.

... لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی‌ست. بی‌سوار و بی افسار. عنانش را خدا بریده٬ این اسب را با خودت می‌بری؟ مجنون هیچ نگفت. لیلی نگاه که کرد٬ مجنون دیگر نبود؛ تنها شیهه اسبی بود و رد پایی برشن. لیلی دست بر سینه‌اش گذاشت٬ صدای تاختن می‌آمد. اسب سرکش اما در سینه‌ی لیلی نبود.

 لیلی می‌دانست که مجنون نیامدنی‌ست. اما ماند. چشم به راه و منتظر. هزار سال. لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد. مجنون نیامد. مجنون نیامدنی‌ست. خدا از پس هزار سال لیلی را می‌نگریست. چراغانی دلش را. چشم به راهی‌ش را. خدا به مجنون می‌گفت نرود. مجنون حرف خدا را گوش می‌گرفت. خدا ثانیه‌ها را می‌شمرد. صبوری لیلی را.

 عشق درخت بود. ریشه می‌خواست. صبوری لیلی ریشه‌اش شد. خدا درخت ریشه‌دار را آب داد ...

 لیلی گفت: بس است. دیگر٬ بس است و از قصه بیرون آمد. مجنون دور خودش می‌چرخید. مجنون لیلی را نمی‌دید رفتنش را هم. لیلی گفت: کاش مجنون اینهمه خودخواه نبود. کاش لیلی را می‌دید. خدا گفت: لیلی بمان٬ قصه‌ی بی لیلی را کسی نخواهدخواند. لیلی گفت: این قصه نیست. پایان ندارد. حکایت است. حکایت چرخیدن. خدا گفت: مثل حکایت زمین٬ مثل حکایت ماه. لیلی٬ بچرخ. لیلی گفت: کاش مجنون چرخیدنم را می‌دید. مثل زمین که چرخیدن ماه را می‌بیند. خدا گفت: چرخیدنت را من تماشا می‌کنم. لیلی بچرخ. لیلی چرخید٬ چرخید و چرخید...

 قصه نبود٬ راه بود٬ خار بود و خون... لیلی زخم برمی‌داشت٬ اما شمشیر را نمی‌دید. شمشیرزن را نیز. حریفی نبود. لیلی تنها می‌باخت. زیرا که قصه٬ قصه‌ی باختن بود. مجنون کلمه بود. ناپیدا و گم. قصه‌ی عشق اما همه از مجنون بود. مجنون نبود. لیلی قصه‌اش را تنها می‌نوشت...

 ... لیلی گریست و گفت: کاش اینگونه نبود. خدا گفت: هیچ کس جز تو قصه‌ات را تغییر نخواهد داد. لیلی! قصه‌ات را عوض کن. لیلی اما می‌ترسید. لیلی به مردن عادت داشت. تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود. خدا گفت: لیلی عشق می‌ورزد تا نمیرد. دنیا لیلی زنده می‌خواهد... لیلی زندگی‌ست. لیلی! زندگی کن. لیلی قصه‌ات را دوباره بنویس.

لیلی رفتن است

خدا گفت: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من.

ماجرایی که باید بسازیش.

شیطان گفت: یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد.

آنان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند

و لیلی هیچگاه اتفاق نیفتاد.

مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد.

 

خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن.

شیطان گفت: آسودگی است. خیالی ست خوش.

خدا گفت: لیلی رفتن است. عبور است و رد شدن.

شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.

خدا گفت: لیلی جستجو ست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن

شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.

خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.

شیطان گفت: ساده است. همین‌‌ جایی و دم دست.

و دنیا پر شد از لیلی‌های زود. لیلی‌های ساده اینجایی.

لیلی‌های نزدیک لحظه‌ای.

خدا گفت: لیلی زندگی ست. زیستنی از نوع دیگر.

لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.

مجنون، زیستنی از نوع دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.

 

از کتاب "لیلی نام تمام دختران زمین است"

نوشته ی: عرفان نظر آهاری

 

+ نوشته شده در جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()