پشـت کاجستـــــــان...

بدرود . . .

 

بدرود ! بدرود!

 

دیروز همچون  رویایی گرد آمدیم ، در تنهایی ام مرا جستید و از اشتیاق  خود برایم برجی در آسمان ساختید ; اما زمان خواب به سر آمد ، هنگامه ی رویا سپری شد و اکنون وقت دمیدن سپیده نیست که نیمروز بر فراز سرمان دست افشانی می کند   و بیداری نا اتمام ما به روز کامل بدل شده است .

 پس بهتر آن است که پراکنده شویم .

اگر شفق خاطرات دگر بار ما را گرد آورد ، آنگاه با یکدیگر سخن خواهیم گفت ، وبرایم ترانه ای تاثیر گذارتر از ترانه ی امروز خواهید سرود .

اگر دستهایمان در رویایی دیگر گرد هم آیند ، برجی دیگر در آسمان بر افرازیم .

اگر این گفته هایم شما را نامفهوم آمد ، در پی فهم آن بر نیایید ، زیرا پیچیدگی و ابهام سرآغاز هر چیز است ، نه پایان ِ آن .

و مرا بسی خوشایند است که چون سرآغاز ، به یادم آرید ، که زندگی و همه ی زندگان ، نخست در مه به تصویر می آیند ، نه در بلور جامد.

 

  

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()


 

  

دلم از غربت سنجاقک پر . . !

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()


تکمیل گذشته....

خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،

 چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

 

خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!

 

خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!

 

خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

 

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

 

+ نوشته شده در دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()


صدای دیدار!

با سبد رفتم به میدان،صبح گاهی بود.

میوه ها آواز می خواندند.

میوه ها در آفتاب آواز می خواندند.

در طبق ها،زندگی روی کمال پوست ها خواب سطوح جاودان می دید.

اضظراب باغها در سایه ی هر میوه روشن بود.

گاه مجهولی میان تابش به ها شنا می کرد.

هر اناری رنگ خود را تا زمین پارسایان گسترش میداد.

بینش هم شهریان ،افسوس،

بر محیط رونق نارنج ها خط مماسی بود.

من به خانه باز گشتم ، مادرم پرسید:

میوه از میدان خریدی هیچ؟

- میوه های بی نهایت را کجا می شدمیان این سبد جا داد؟

- گفتم از میدان بخر یک من انار خوب!

-امتحان کردم اناری را

انبساطش از کنار این سبد سر رفت.

- به چه شد ،آخر خوراک ظهر...

- ...

ظهر از آیینه ها تصویر به تا دور دست زندگی می رفت.

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()


 

اهل کاشان نه،

اهل دنیا بود.

خانه اش در دل آواز قناری ها بود...

عشق را،

شبنم را...

هستی زاغچه ای را سر یک مزرعه می اندیشید.

قفسی ساخته بود از رنگش

و به ارزانی آواز پر چلچله ها

سر هر برزن وکوی و گذری

به تمنای نگاهی عاشق می آویخت!

مرگ سهراب رسید

و پریشان شد در باد

گیسوی دخترکان غزلی نا گفته

کوبه ها نیز مدالی گشتند

کهنه و افسرده ،زینت سینه ی هر در

که به تنهایی خود می گفتند :

"...آه...کو آن دستی که نوازد ما را؟"

اهل کاشان نه...

اهل دنیا بود !

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()