پشـت کاجستـــــــان...

رؤیای روزانه

آن‌چنان خسته‌ام
که
وقتی تشنه‌ام
با چشمهای بسته
فنجان را کج می‌کنم
و آب می‌نوشم
آخر اگر که چشم بگشایم
فنجانی آنجا نیست
خسته‌تر از آن‌ام
که راه بیفتم
تا برای‌ِ خود چای آماده سازم (کنم)
آن‌چنان بیدارم
که می‌بوسمت
و نوازشت می‌کنم
و سخنانت را می‌شنوم
و پس‌ِ هر جرعه
با تو سخن می‌گویم
و بیدارتر از آن‍َم
که چشم بگشایم
و بخواهم تو را ببینم
و ببینم
که تو نیستی
در کنارم.

اریش فرید

+ نوشته شده در شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()


 

همه ی ما پیش از این ،جایی ، از خودمان پرسیده ایم که تمام نسل ها پرسیده اند :

" مهم ترین عنصر هستی ما چیست؟"

" می خواهیم یه بهترین شکل ،روزگار خود را بگذرانیم ، اما هیچ کس دیگری نمیتواند به جای ما زندگی کند.پس باید بدانیم :

به کدام سو باید نیروهای خود را هدایت کنیم ؟

به کدام هدف برتر باید دست یابیم؟

اغلب می شنویم که مهم ترین گنجینه ی جهان روحانی ، ایمان است . سده های بسیار دین ، بر این واژه ی ساده استوار است.

آیا باید ایمان را مهم ترین عنصر جهان دانست؟

نه.کاملا در اشتباهیم.

پولس رسول ، در رساله به قرنتیان ، از صدر مسیحیت ما را هدایت می کند و میگوید :

 " ایمان ، امید و عشق . اما عشق برترین آن هاست"

بحث یک نظریه ی سطحی پولس ،نویسنده ی این اسطوره ،درمیان نیست.هرچه باشد ، او چند سطر پیش از این جمله از ایمان نیز سخن می گوید :

" اگر ایمانم چنان کامل باشد ، تا آنجا که کوهها را جا به جا کنم و عشق نداشته باشم ،هیچم"

پولس از موضوع نمی گریزد ،بلکه بر عکس ، ایمان را با عشق مقایسه می کند و نتیجه می گیرد :

 " عشق یرترین آنهاست... "

متی توصیفی کلاسیک از روز واپسین می دهد :

" پسر انسان برتخت می نشیند و همچون چوپانی ،بزها را از گوسفندها جدا می کند."

در این لحظه ، بزرگترین سوال نوع بشر این نیست که :

"           چگونه زندگی کردم؟"

 این است که "    چگونه عشق ورزیدم؟"

آخرین آزمون تمامی تلاش های انسان برای رسیدن به رستگاری ، عشق است .مهم نیست چه کرده ایم ، چه باوری داشته ایم ، یا چه به دست آورده ایم.

هیچ یک از این ها را نمی توان ذخیره کرد ، تنها چیزی که میتوان ذخیره کرد ، این است که چگونه به همنوع خود عشق ورزیده ایم.

خطاهایی که کرده ایم ،هیچ یک به یاد نمی آید. براساس خوبی هایی که نکرده ایم قضاوت می شویم. چرا که عشق را محبوس در خود نگه داشتن ، حرکت بر خلاف روح خـــــداست و سندی بر اینکه هرگز خــــدا را نشناخته ایم و او بی حاصل به ما عشق ورزیده ،که پسرش بی فایده مرده است.

  

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()


 

شنیدستم که مجنون جگر خون

چو زد زین دار فانی خیمه بیرون

دم آخر کشید از سینه فریاد

زمین بوسید و لیلی گفت و جان داد

هواداران ز مژگان خون فشاندند

کفن کردند و در خاکش نهادند

شب قبر از برای پرسش دین

ملائک آمدند او را به بالین

بکف هر یک عمود آتشینی

که ربت کیست؟ دین تو چه دینی است؟

دلی جویای لیلی از چپ و راست

چو بانگ قم به اذن الله برخاست:

چو پرسیدند مَن رَبُک؟ ز آغاز

بجز لیلی نیامد از وی آواز

بگفتا کیست ربت؟ گفت: لیلی

که جانم در ره جانش طفیلی

بگفتندش به دینت بود میلی؟

بگفتا آری آری عشق لیلی

بگفتندش بگو از قبله خویش

بگفت ابروی آن یار وفا کیش

بگفتند از کتاب خود بگو باز

بگفتا نامه ی آن یار طناز

بگفتندش رسولت کیست ناچار

بگفت آن کس که پیغام آرد از یار

بگفتند از امام خویش می گوی

بگفت آن کس که روی آرد بدان کوی

بگفتند از طریق اعتقادات

بگو از عدل و توحید و معادات

بگفتا هست در توحید این راز

که لیلی را به خوبی نیست انباز

بود عدل آنکه دارم جرم بسیار

از آن هستم به هجرانش گرفتار

بخنده آمدند آن دو فرشته

عمود آتشین در کف گرفته

ندا آمد که دست از وی بدارید

به لیلی در بهشتش وا گذارید

که او را نشئه ای از جانب ماست

که من خود لیلی و او عاشق ماست

شنیدم گفت مجنون دل افکار

ملائک را سپس فرمود آن یار

تو پنداری که من لیلی پرستم

من آن لیلای لیلی می پرستم

کسی را کو به جان،عشق آتش افروخت

وفاداری ز مجنون باید آموخت

+ نوشته شده در دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط ف.ا نظرات ()