پشـت کاجستـــــــان...

خدا

 

و نخستین روز هفته بود که صدای ناقوس های معبد به گوش آنان رسید , یک نفر گفت  : ( استاد , این اطراف بسیار از خدا سخن میگویند ,و او به راستی کیست ؟ )

و او چون نهال جوانی در برابر آنان ایستاد , بی هراس از باد یا توفان , و پاسخ داد و گفت :( دوستان و عزیزانم ، اکنون به قلبی بیندیشید که تمامی قلبهای شما را  درخود دارد ، عشقی که تمام عشقهای شما را در بر میگیرد ، روحی که تمام ارواح شما رادر آغوش دارد، آوایی که تمامی آواهای شما را در بر خود دارد ، و سکوتی  ژرف تر از تمام سکوت های شما ، و بی زمان .

اینک بکوشید تا در خویشتن خویش، زیبایی ای افسون گر تر از هر زیبایی بیابید ، سرودی گسترده تر از سرود دریا و جنگل ، شکوهی تکیه زده بر سریری که صورت فلکی جبار ، تنها پایه ی آن است،

عصای سلطنت در دست ، که در آن ، صورت فلکی پروین چیزی جز سوسوی ژاله ای نیست .

هماره تنها در تکاپوی یافتن نان و سرپناه ، جامه وچوبدستی  بوده اید ؛ اینک کسی را بجویید که نه آماج پیکان های شماست و نه غاری سنگی که پناه  شما باشد دربرابر چهار آخشیج.

و اگر واژه های من سنگ و سرند است ، اما باز بجویید ، تا شاید قلبتان بشکند ، و  پرسش هاتان شما را به عشق وفرزانگی آن باری تعالی برساند، هموکه مردمان خــــــداونـــــدش می خوانند.)

 

+ نوشته شده در شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧ ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()


دوست من...

ای دوستِ من ،من آن نیستم که می نمایم. نمود پیراهنی ست که به تن دارم- پیراهنی بافته زجان که مرا از پرسش های تو و تو را از فراموشی من در امان می دارد.

آن منی که در من است،ای دوست،در خانه ی خاموشی ساکن است و تا ابد همان جا میماند;  ناشناس و در نیافتنی.

من نمیخواهم هرچه میگویم بپذیری- زیرا سخنان من چیزی جز صدای اندیشه های تو و کارهای من چیزی جز عمل آرزوهای تو نیستند.

هنگامی که تو میگویی "باد به مشرق می وزد." من می گویم "آری به مشرق میوزد.";

زیرا نمی خواهم تو بدانی که اندیشه ی من در بند باد نیست ،بلکه در بند دریاست.

تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی ،و من هم نمیخواهم که تو دریابی.میخواهم در دریا تنها باشم.

دوست من وقتی که نزد تو روز است، نزد ِ من شب است ;با این همه من از رقص روشنای نیمروز بر فراز تپه ها سخن می گویم،و از سایه ی بنفشی که دزدانه از دره می گذرد ; زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمی شنوی و سایش بالهای مرا بر ستارگان نمی بینی_و من گویی نمی خواهم تو ببینی یا بشنوی.میخواهم با شب تنها باشم.

هنگامی که تو به آسمانِ خودت فرا می شوی ،من به دوزخ خود فرو می روم _حتی در آن هنگام تو از آن سوی مغاکِ بی گذر مرا آواز می دهی"همراه ِ من،رفیق ِ من" و من در پاسخ تو را آواز می دهم " رفیق ِ من، همراهِ من" _زیرا من نمیخواهم تو دوزخ مرا ببینی .شراره اش چشمت را می سوزاند ودودش مشامت را می آزارد.ومن دوزخم را بیش از آن دوست می دارم که بخواهم تو به آنجا بیایی .میخواهم در دوزخ تنها باشم.

 تو به راستی و زیبایی و درستی مهر می ورزی ،و من از برای خاطرِ ِ تو میگویم که مهر ورزیدن به این ها خوب و زیبنده است.ولی در دلِ خودم به مهرِ تو می خندم.گرچه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی .میخواهم تنها بخندم.

دوستِ من ،تو خوب و هشیار و دانا هستی; یا نه ، تو عین کمالی__و من هم با تو از روی دانایی و هشیاری سخن می گویم.گرچه من دیوانه ام. ولی دیوانگی ام را می پوشانم.میخواهم تنها دیوانه باشم.

دوستِ من،تو دوستِ من نیستی ، ولی من چگونه این را به تو بفهمانم؟؟؟راهِ من، راهِ تو نیست،گرچه با هم راه می رویم،دست در دست...

 

+ نوشته شده در دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧ ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()


پشت کاجستان...

 

به نام  خدا:

این اولین اشاره ی من است به آنان که می شنوند نغمه های باران را...بارانی باش  مثل بهار و خیس شو از این طراوت آسمانی ... رها کن  خاک را ...دست در دست باد بگذار و آسمانی باش.!

یا حق.

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧ ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ توسط ف.ا نظرات ()