پشـت کاجستـــــــان...

بهار را باور کن!!!

باز کن پنجره ها را ، که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد...

و بهار

روی هر شاخه ، کنار هر برگ

شمع روشن کرده ست.

همه ی چلچله ها برگشتند

وطراوت را یکپارچه فریاد زدند!

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧ ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()


؟؟؟

دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی .اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت ، روشن و زلال .
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زند ، بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا آنجا که یک روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز با آن اوج می گیرد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧ ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ توسط ف.ا نظرات ()


؟؟؟

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟؟!!!

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت...

ولی ،بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد.

گلویم ،سوتکی باشد به دست کودک گستاخ و بازیگوش

که او ،یکریز و پی در پی ، دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

و با آن خواب خفتگان   خفته را آشفته سازد .

بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را ...

                                                              " دکتر علی شریعتی "

+ نوشته شده در جمعه ۱٦ اسفند ۱۳۸٧ ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()


بال

در آسمان پر می کشیدم

و لابه لای ابرها پرواز میکردم

و چون صبح از خواب برخاستم

در رختخوابم یک مشت پر دیدم!

یک مشت پر گرم...

آنگاه با خمیازه ای برشانه ام دستی کشیدم

و آنگاه ناباورانه

                   جای خالی دو بال را بر شانه ام احساس کردم.

                                                                       " قیصر امین پور "

+ نوشته شده در جمعه ۱٦ اسفند ۱۳۸٧ ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()


مهتاب

 

کرم شب تاب به مهتاب گفت با اصرار ؛

که همین یک شب را ،

فقط این یک شب را ،

چادر گل گل ابریت را سرکن و نور نده ،

آخر امشب  چشمی قصد دارد که مرا جای مهتاب بچیند از شب !!!

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧ ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()


---

آری ، آری ...گفته ام،

اینجا ماجراها گونه گون و رنگ وارنگ است.

راهها بن بست،

عرصه ها تنگ است!

هر شکستی قصه ای دارد،صدایی نیز...

و همیشه سنگهای آسمان را

با سبوهای زمین جنگ است.

م.امید

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧ ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()


مرگ

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل ،

از همان روزی که فرزندان "آدم" ،

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید‌،

آدمیت مرد .

گرچه آدم زنده بود


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧ ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()


رد پا...

انسان بعد از برآوردن احتیاجات درجه ی اول زیستن و تولید مثل کردن،بیش از هر چیز محتاج گذاشتن اثری از خودش است؛ شاید به این معنی که واقعاً روی زمین زندگی کرده است!

این آرزوی عمیق در همه کس موجود است.از کودک بی ادبی که الفاظ زشت در مستراح عمومی می نویسد تا بودا که تصویر خود را در مغز انسان می گذارد.انسان اثر خود را بر چوب و سنگ و مغز همانندان خود باقی می نهد.

خیال می کنم زندگی آنقدر مجازی است که ما جداً  شک داریم که موجودیم و این است که درصدد اثبات موجودیت خود هستیم.

                                            "بر گرفته از کتاب چمنزارهای بهشت"

                                                            جان اشتاین بک

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧ ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()


دوست (جبران خلیل جبران)

آنگاه جوانی گفت با ما از دوستی سخن بگو.

و او در پاسخ گفت :

 دوست ٍ تو نیازهای برآورده ی توست.

کشت زاری است که در آن با مهر تخم می کاری و با سپاس از آن حاصل بر می داری.

سفره ی نان تو و آتش اجاق توست.

زیرا که گرسنه به سراغ او می روی و نزد او آرام وصفا می جویی .

 

هنگامی که او خیال ٍ خود را با تو در میان می گذارد ، از اندیشیدن ٍ " نه" در خیال خود مترس و از آوردن "آری " بر زبان خود دریغ مکن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧ ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()