پشـت کاجستـــــــان...

شب

اینجا شب است،

شب است و من روی پله های لغزنده این خانه متروک ایستاده ام...

اینجا شب است،

سرزمین تاریکی است و با همه ی دوست نداشتن ها ، من فانوس بدست ،مثل کولی ها ،بر سینه ی سیاهی می رقصم...

من از پله های این سیاهچال پائین خواهم رفت و گم خواهم شد...

 

شاید سهم من از زندگی گم شدن باشد.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٧ ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()


بالها

جانی که خدا به شما بخشیده است،بالهایی دارد تا در افلاک بیکران عشق وآزادی به پرواز درآیید.آیا دردناک نیست که به دست خود بالهای خود را قطع کنید و روح خود را وادارید تا همچون حشره ای بر روی زمین بخزد؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٧ ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()


جزیره

زندگی جزیره ای است در اقیانوس تنهایی; جزیره ای با صخره های امید،درختان رویا،گلهای انزوا و چشمه های عطش.همنوع من،زندگی تو جزیره ای است دور از جزایر دیگر.هر تعداد کشتی که ساحل تو را به سرزمینهای دیگر ترک کند،هر تعداد که سینه برساحل تو بسایند ، تو همان جزیره تنها خواهی بود ; اسیر درد انزوا و فغانی در پی شادمانی .تو برای همنوعان خود غریبه ای و دور از درک و همدلی...

+ نوشته شده در دوشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٧ ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()


ابدیت

هر آنچه هست تا ابد باقی می ماند;چرا که حقیقت هستی گواه بقای ابدی آن است اما در فقدان ادراک،یعنی دانش کمال هستی ،انسان هرگز نمیفهمد که هستی هست یا نیستی.اگر هستی ابدی دگرگون شود بسا نیکوتر خواهد گشت.اگر چهره پنهان کند ، با سیمایی متعالی تر نمایان میشود .و اگر به خواب رود،خواب بیداری نیکوتری را خواهد دید.چرا که با تولد دوباره ،شکوهمند تر خواهد شد.تنها کسانی به ابدیت باز می گردند که در این دنیا در طلب آن باشند.

+ نوشته شده در دوشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٧ ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()


روح جهان

ما بخشی  از چیزی هستیم که کیمسا گران آنرا – اینما موندی – مینامند (یا روح جهان )

روح جهان تقسیم میشود ، گسترش میابد و البته ضعیفتر هم میشود.

پس همانطور که تقسیم میشویم دو باره با هم ملاقات میکنیم.

و  نام این ملاقات عشق است ...

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧ ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()


راز

خدا تصمیم گرفت ، چیزهای ویژه ای را  به شیوه ای ویژه خلق کند و چرایی این امر ،  رازی است که تنها او میداند ، تنهـــــــــــــــا او .....

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧ ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()


حلول

در عشـــــق هیچ خطری وجود ندارد و تو خود اینرا خواهی آموخت .

هزاران سال است که آدم ها یکدیگر را جست و جو کرده اند و یکدیگر را یافته اند ، اما ناگهان  دریافت شاید در اشتباه باشد.

همواره خطری وجود داشت، یک خطــــــــر یگانه !!

این که یک شخص ، در همان حلول با بیشتر از یک بخش دیگر خود برخورد کند .

این حادثه نیز از هزاران ســــــال پیش بارها رخ داده بود .

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧ ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()


تنهایی!!!!

ما مسئول سراسر زمینیم ؛ چرا که نمیدانیم بخش های دیگر ما که از آغاز زمان وجودمان را تشکیل می داده اند ، حال کجایند !!

اگر خوب باشد ، ما هم خوشبختیم و اگر بد باشیم ، هر چند ناهشیار از بخشی از این درد رنج میبریم !

اما بالاتر از هرچیز ، مسئول آنیم که در هر زندگی دست کم یکبار ، با بخش دیگر خود که سر راه ما تجلی میکند ،یگانه شویم .

حتی اگر فقط برای چند لحظه باشد ، چون این لحظات عشقی چنان عظیم به همراه دارد که بقیه روزگار ما را توجیه میکند.

همینطور می توانیم بگذاریم که بخش دیگر ما به راه خود ادامه دهد ،بی آنکه این حقیقت را بپذیرد ویا حتی درکش کند !

در این صورت، برای ملاقات دوباره با او، نیازمند حلول دیگری هستیم .

و با خاطره خود خواهی مان ، به بدترین عذاب محکوم میشویم ، عذابی که خودمان آنرا خلق کرده ایم، تنهــــایی ... تنهــــــــــــــــایی!!!

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧ ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()


کیمیاگر

کیمیاگر کتابی بدون جلد را به دست گرفت که ازکاروان آورده شده بود،ولی میتوانست نویسنده آن را بشناسد:"اسکاروایلدOscar wildo ".آن را ورق زد به افسانه نارسیس رسید.

کیمیاگر ،قصه نارسیس را می شناخت.

" جوانک زیبایی که هر روز،در آبگینه ای صورت خود را میدید و به تماشای زیبائی خود می نشست تا...

تا که روزی محو زیبایی خود شد در آب افتاد و غرق شد.

درآبگینه ،گلی روئید به نام..."نرگس".

اسکاروایلد،تعبیر تغزلی بر"افسانه " داشت و پایان آن را چنین نوشت:

بعد از مرگ نارسیس،فرشتگان جنگل، به کنار آبگینه رسیدند که روزگاری از آبی شفاف و شیرین سرشار بودواکنون جامی است لبریز از اشک های تلخ...

فرشتگان پرسیدند :"چرا اشک میریزی...؟"

آبگینه گفت:"برای نارسیس گریه میکنم"

گفتند : "تعجبی ندارد ما همه وقت ،در تمامی جنگل ها به دنبال آن آفریده زیباروی بودیم ولی...فقط تو میتوانستی ،هر روز،در مقابل او به سجده در آئی..."

آبگینه پرسید:"نارسیس مگر زیبا هم بود؟"

با تعجب جواب دادند:"چه کسی بهتر از تو خبر داشت؟بر ساحل تو خم میشد ،درآینه ایت هرروز،نقش رخ خود میدید."

آبگینه لحظه ای خاموش شد، پس آنگاه گفت:

"برای نارسیس گریه میکنم ولی هرگز زیبایی او را ندیدم.

برای نارسیس گریه میکنم چون، هر بار که او بر ساحل من خم میشد ،درآیینه چشمانش، زیبائی خود را میدیدم."

کیمیاگر گفت: این است یک افسانه زیبا....

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸٧ ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ توسط ف.ا نظرات ()