بی تو
هر کاری گریستن است...
حتی خندیدن!
با تــو
هر لحظه بــهـــــار است...
حتی زمستان!
توممکن است از من دور شده باشی...
اما
کوچک هرگز!!
بگذار بگویند چیزی از پریسپکتیو نمیداند...
دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا،
دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را…
این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج
کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بِکشیاش…
شروع میکنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی! یک
چقدر زیبایی یک با من میمانی؟
بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی… به مخزدن به اعتماد آدمها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکهگیری…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند
غریب است دوست داشتن.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن…
وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد …
و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند
- گر باطن را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت اگر حق را نمی توان استقرار بخشید.می توان اثبات کرد وبه زمان شناساند و زنده نگاه داشت.
با « یکی بود یکی نبود » شروع میشود
این قصه
با یکی ماند یکی نماند،
تمام .
یکی، من بودم یا تو ؛
مهم نیست
مهم قصهایست که تمام میشود !
منبع:http://goorkankabir.blogfa.com
چو در بستی به روی من به کوی صبر رو کردم
چـو درمانم نبخشیدی به درد خویش خـو کردم
چرا رو در تو آرم من ، که خود را گم کنم درتو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجوکردم
خیـالـت سـاده دل تر بود و با ما از تو یکـروتـر
مــن ایـنـها هـردو با آیـیــنه دل روبـرو کــردم
فـشردم بـا هـمه مستی به دل سنـگ صبـوری را
ز حــال گــریـه پنـهان حـکایت بـا سبـو کـردم
فـرودآی ای عـزیـز دل کـه مـن از نقش غیر تـو
ســرای دیده با اشـک ندامت شسـتـشو کــردم
صفـایـی بـود دیـشب بـا خیـالت خـلـوت مــا را
ولـــی مــن بـاز پنـهانی تـو را هـم آرزو کـردم
مـلول از نــالـه بـلـبل مبـاش ای بــاغبـان رفـتـم
حـلالـم کـن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم
تـو بـا اغـیـار پیش چشم من می در سبـو کـردی
مـن از بیـم شمـاتت گـریه، پنـهان در گلو کردم
حـراج عشـق و تــاراج جـوانـی وحشـت پـیـری
در ایـن هنگام من کاری که کردم یاد او کردم.......
آن لحظه
که دست های جوانم
در روشنایی روز
گل باران ِ سلامُ تبریکات ِ دوستان ِ نیمه رفیقم می گذشت
دلــــم
سایه ای بود ایستاده در سرما
که شال کهنه اش را
گره می زد
حسین پناهی
دریا
به شمال
و
خورشید
به غرب خواهد رفت
کدام راه
به تو میرساند
مرا
که تاریک وتشنه
پیر شده ام؟!
"سیدضیاالدین شفیعی"
با تو
نه می شد
به جاده ها زد
نه سوار قطارهای یک سره شد
تنها میشد
دل به پنجره ای دو جداره بست
-که باد و باران
و آسمــــان را
یک جا از ما می گرفت-
و در اتاقی که آخر راه بود
نشســت
و
به رفتن اندیشــید.
"نسیـــــم کهن سال"
نیا باران!
زمین جای قشنگی نیست! من از اهل زمینم؛
خوب میدانم..

آن روز ناگزیر می آید
روزی که گلها اجازه داشته باشند
هر کجا که دوست داشته باشند، بشکفند
دل ها اجازه داشته باشند، بشکفند
آینه حق نداشته باشد به چشم ها دروغ بگوید
دیوار حق نداشته باشد بی پنجره بروید
روزی که آسمان در حسرت ستاره نباشد
روزی که آرزوی چنین روزی محتاج استعاره نباشد
ای روزهای خوب که در راهید
ای جاده های گم شده در مه
از پشت لحظه ها به در آیید!

سلام , خداحافظ
چیزی تازه اگر یافتید
بر این دو اضافه کنید
تا بل
باز شود این در گم شده بر دیوار....

ما از بدِحادثه به اینجا پناه آورده ایم
گذری دنیا نام،
که زنامش پیداست؛
مایه ی پستـــــــــی هاست!
در این زمانه هیچکس خودش نیست
کسی برای یک نفس خودش نیست
همین دمی که رفت و بازدم شد
نفس ـ نفس، نفس ـ نفس خودش نیست
همین هوا که عین عشق پاک است
گره که خود با هوس خودش نیست
خدای ما اگر که در خود ماست
کسی که بیخداست، پس خودش نیست
دلی که گرد خویش میتند تار
اگرچه قدر یک مگس، خودش نیست
مگس، به هرکجا، بهجز مگس نیست
ولی عقاب در قفس، خودش نیست
تو ای من، ای عقاب ِ بستهبالم
اگرچه بر تو راه ِ پیش و پس نیست
تو دستکم کمی شبیه خود باش
در این جهان که هیچکس خودش نیست
تمام درد ِ ما همین خود ِ ماست
تمام شد، همین و بس: خودش نیست
قیصر امین پور
روزی فرا میرسد که انسان از خود راضی باشد.و در آن روز همه ی طبیعت انسانی بیداری خدای خفته در خود را ستایش خواهد کرد.
حتی اگر با زبان فرشتگان سخن بگویم....یا که آدمیان!
حتی اگر کوه را با ایمان جا به جا کنم....یا که هفت گنبد آسمان!
حتی اگر با افسون،به دهش الهام رسم....یا که تباری از پیغمبران!
بی عشـــــــق هیچم...هــیــــــــچ!!!
"زائر کوم پوستل/پائولو کوئیلو"
ناودانها شرشر باران بی صبریست
آسمان بی حوصله ، حجم هوا ابریست
کفشهایی منتظر در چارچوب در
کوله باری مختصر لبریز بی صبریست
پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد
در تب دردی که مثل زندگی جبریست
و سر انگشتی به روی شیشه های مات
بار دیگر می نویسد :
خانه ام ابریست!

تــــــوهم با مــــن نبودی
مثل من با من
و حتا مثل تن با من
تــــــو هم با مــــن نبودی
آن که می پنداشتم
باید هــوا باشد
و یا حتا گمان می کردم این تو
باید از خیل خبرچینان جـــدا باشد
تــــــو هم با مــــن نبودی
تـــو هم از مــا نبودی
آن که ذات درد را باید صدا باشد
و یا با من چُنان هم سفره ی شب
باید از جنس من و عشق و خدا باشد
تـــو هم از مــا نبودی
تو هم مومن نبودی
بر گلیم ما
و حتا در حریم ما
ساده دل بودم
که می پنداشتم
دستان نااهل تو باید
مثل هر عاشـــــــق رها باشد
تـــو هم از مــا نبودی
تــــــو هم با مــــن نبودی یــــار
ای آوار
ای ســــیل مصـیبت بــــار


قلــب ِ من ، هرگـــز تو را محکوم و نقد نمی کنم ؛ و نیز هرگـــز از آن چه می گویی شرمنده نمی شوم.
می دانم تو کودکِ محبوب ِ خداوندی و او در تابشی شکوهمند و عاشقانه از تو حفاظت می کند.
قلــب ِ من ، به تو ایمان دارم.طرفدارت هستم و در نیایش هایم همواره برایت درخواست برکت می کنم.همواره دعا می کنم یاری و پشتیبانی مورد نیازت را در یافت کنی.
قلــب ِ من ، به تو ایمان دارم. ایمان دارم که تو عشقت را با هر آن کس که نیازمند یا سزاوارش باشد ،سهیم می شوی. که راه من راه توست و همراه با هم به سوی روح القدس می رویم.
از تو میخواهم به من اعتماد کنی .بدان که دوستت دارم و می کوشم تمام آزادی مورد نیازت را برای ادامه دادن به تپش شادمانه ات در سینه ام ، در اختیارت بگذارم.
برای آنکه هرگز احساس از حضور من در گرداگردت احساس ناآسودگی نکنی،
هر کاری می کنم!
"مکتـــــوب/پائـولو کوئـلیـــو"

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم
بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید
کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد
در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند
از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم

اگر من
هراز گاهی
خسته شدم
چیزی مگو!
چرا که من
چیز مهمی را
در زمانی
جایی
گم کرده ام
آرامم بگذار
تا به تنهایی
به جستجویش روم
هشیـــــــار،به سوی تو خواهم آمد...
"مارگوت بیگل"